Showing posts with label واگویه ها. Show all posts
Showing posts with label واگویه ها. Show all posts

Thursday, September 8, 2011

خط فقر و سقف آرزوها

خط فقر چیست؟اگر فقیر باشی خط فقر برایت سیم برقی است که به تیر برق بتنی سر کوچه بسته شده و تو آرزومند این هستی که گنجشکی باشی که لااقل می تواند پایش را روی سیم بگذارد و ببیند آیا آن بالا زندگی طور دیگری است؟اگر خیال باف باشی می پنداری که نه!از همه جا آسمان همین آبی دود گرفته است شاید از پایین بهتر هم باشد.هر چه باشد ارتفاع ترسناک است و گیج کننده و ...(گنجشگی بر سرت فضله می اندازد.)می پرسی سقف آرزویت کجاست؟یا مماس بر همین خط فقر است یا بالاتر اما به هر حال برایت توفیری ندارد.گنجشگک اشی مشی هم از سر تو بهتر مستراح پیدا نمی کند چه برسد به دیگران.
اگر ثروتمند باشی.خط فقر برایت خط نیست.سطح است.تشکی است که بر رویش می پری و به بالا پرتابت می کند.می پری بالای بالا.آنقدر به شیرجه برعکس و دیدن آدم های زیر پایت عادت کرده ای که شاید به سقف آرزوهایت فکر هم نکنی چرا که برای تو سقف معنی ندارد.اگر رویا پرداز تر باشی می پری و دستت را به ابرها می زنی و همه برایت هورا می کشند و تو با خوشحالی برای عکاس باشی ها و نوچه هایت ژست می گیری و خودت را جاودانه می کنی.(زیر تشک را نمی بینی البته برایت اهمیتی هم ندارد).دنیا زیباست.مردم اطرافت،خطوط شاد و رقصانند و آرزوها ،ابر های لمس کردنی.
اگر از طبقه متوسط باشی.خط فقر برایت مثل جدول خیابان است اما بر روی هوا بنا شده .روی لبه اش مانند یک بند باز راه می روی.همه به تو می گویند فقط باید بروی،همین!خیلی ها پشت سر تو صف کشیده اند و هلت می دهند. اگر تند نروی پرتابت می کنند به بیرون.گاهی می بینی روی بند رختی راه می روی و زیر پایت را می بینی:مرد هایی که با دست های زمختشان آجر قالب می زنند و بار می برند ، زن هایی که رخت می شویند و تن می فروشند. بچه هایی با ترازوهای نامیزان و روزنامه های دروغ گو و گل های یخ زده در دست.همراهانت به تو می گویند:خوب نگاه کن. دنیا همین است و تو باید بروی و شاکر باشی که پایت روی این خط است.می گویی نمی توانم این ها را ببینم و به راهم ادامه بدهم.تعادلم را از دست می دهم و می افتم.اگر هم نبینمشان به خودم دروغ گفته ام.یعنی من خوشبختی ام را با تماشای بدبختی دیگران می یابم؟پشت سری ها هلت می دهند:برو دیگه!راه بیفت! این حرف ها به تو نیومده بجنب!خودت را نجات بده! می پرسی: سقف آرزوهایم؟رویاهای کودکیم؟در جوابت همه می خندند.آرزوهایشان را قنداق کرده اند وکنارش شیشه شیر و پستانک گذاشته اند و بی هیچ حرف اضافه ای آن ها را سر راه گذاشته اند تا برای راه رفتن بارشان سبک تر شود.پایین نگاه کردن برای یک بند باز ترسناک است اما بالا نگاه کردن عین دیوانگی است.

Friday, July 1, 2011

دزدی تو روز روشن

راستش من تصمیم جدی گرفتم که زندگی شخصی ام رو وارد وبلاگم نکنم چون جز اینکه عده ای بیان و بگن آخی!نازی غصه نخور و در زندگی چنین باش و چنان باش، نتیجه ای در بر نخواهد داشت.اما این یکی رو دیگه نمی تونم تعریف نکنم.شاید به این دلیل که می خوام هرکس این نوشته رو می خونه اگه کار هنری می کنه حواسش رو خوب جمع کنه.دزدی ایده ،نه تنها کار زشتیه بلکه کار زبون و خواری هم هست.خصوصا اگر طرف از تکنیک یا دست قوی هم بهره ای نبرده باشه.نمی دونم موضع گیری آدم چی باید باشه؟
اومدم برای یه بابایی چهار تا نقاشی کشیدم.گفت واسه پروژه دانشگاهش می خواد.تا اینجا هیچی.من زیاد کار می کنم و یه دفترچه دارم که پر از نقاشی و ایده است بنابراین مشکلی در این کار ندیدم.طرف کار منو رو پارچه چاپ کرد و بماند که نه هندسه کار منو درک کرده بود و نه اجرای خوبی از آب در اومد. من برای دلخوشی طرف و اینکه می دونستم نقاش زاده نشده فقط گفتم: خوبه! خوبه! چند روز بعد دیدم کار های منو فایل کرده و پرینت گرفته و یه داستان ......(واژه زیبای پارسی که برای مزخرف به کار می ره و پنج حرفیه) هم سر هم کرده و داره از چاپش حرف می زنه!یه نفر دیگه هم اونجا بود که با تحسین از نقاشی ها سر تکون می داد! من یه کارمند ساده هستم.خب درست.کار می کنم و با پولش نقاشی می کنم و از تجارب زندگی ام در جامعه ای که ایده آل من نیست و آدم هایی که انتخابشون نکردم در نقاشی های خودم بهره می برم.اگر کسی فکر می کنه این به معنای بی عرضگی یا عدم جسارته باید بگم نظرش برای خودش محترمه.هر کسی برای ادامه زندگی به پول نیاز داره.یکی با پول بابا زندگی می کنه یکی با پول زحمتکشی خودش یکی از قبل کسی که می تونه همسر یا معشوقش باشه زندگی می گذرونه.اما شیوه من همینه.کار کردن و خرج کردن.عیب این کار اینه که باید زمان کم باقیمانده رو خیلی دقیق تنظیم کرد و البته اطرافیانی که درک نمی کنند تصورشون بر اینه که تو در همون نقش کاری خودت خلاصه می شی و بس.پس،من به عنوان یک کارمند ساده و لاغیر: در اینجا باید جیغ می کشیدم و ورجه وورجه کنان بریده بریده ازش تشکر می کردم که منو قابل دونسته که کار منو به این شکل ارائه بده!اما من به صفحه مانیتور جهت مخالف خیره شدم و هیچی نگفتم.تو دلم گفتم گور پدر همتون.این فقط یکی از نقاشی های من بودکه مثله اش کردید.یا شاید هم مثل دختر زیبایی که عروس می شه و آرایشگر ناشی صورتش رو شبیه اجنه آرایش می کنه و باید دستی بهش پول هم داد ... زدین به کار من تازه یه چیزی هم طلبکارین؟پوز آویزون همتون رو وقتی کارامو می دیدین یادمه.به جای اینکارا برید اون کله های پوکتونو به کار بندازید شما هم ایده بدید که به ایده دزدی نیفتید.اگرم اینکاره نیستید.... حالا که خوب پول در میارید یه تاج زیتون برای خودتون بخریداسم روی کتاب رو میخواهید چی کار؟
شب با آقای زرین مهر و آقای تاجور صحبت می کردیم.آقای تاجور فقط خندید و بهم گفت:عین تراکتور کار کن و به هیچی توجه نکن.اصلا رو این چیزا انرژی نذار.اگرم ناراحتت می کنه خب دفعه دیگه همچین اشتباهی نکن.
اینکه دیدم آقای تاجور از شنیدن این داستان اینطور از خنده ریسه رفت خیلی آروم شدم.اما باز هم به این شعر فروغ رسیدم:
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد
مرواریدی صید نخواهد کرد
(در اینجا یعنی زیبایی رو در وجود افرادی که می دونی انسان های والایی نیستند و پیشتر آزمونشون رو پس دادند جستجو نکن)
پ.ن:خب حالا فهمیدین چرا دیگه اینجا نقاشی نمی ذارم؟ پیش از این ماجرا هم حس بدی نسبت به نمایش کارهام پیدا کرده بودم.چون تجارب تلخ دیگران رو شنیده بودم و می ترسیدم.