Showing posts with label free sketches. Show all posts
Showing posts with label free sketches. Show all posts

Wednesday, January 4, 2012

ایمان طاعون زده


.
.
.
.
دوستان عزیز،بارها خواستم وبلاگ رو به روز کنم اما متاسفانه سرعت اینترنت به قدری پائین بود که حتی صفحه بلاگر رو باز هم نمی کرد.
ممنون که به وبلاگم سر می زنین و می گین چرا به روز نمی شی؟(انگار اگه به روز نشم آسمون به زمین میاد)روی طرحم توضیحی نمی دم تا برداشت ذهنیتون دست نخورده باقی بمونه.
تا درودی دیگر بدرود.

Thursday, April 21, 2011

ساباتی در خیال



چشمانِ زمردینِ خواب زده گربه ای در زیرِ طاقِ کاهگلیِ کوچه تفته ای در تابستانِ کویریِ ایران

پ.ن:تکنیک:آکریلیک روی بوم

Monday, March 21, 2011

حوض ماهی



این حوض رو احتمالا اگر شیراز رفته باشین و از سعدیه شیراز بازدید کرده باشین ،از نزدیک دیدین.باید آرزو کرد و سکه یا آینه داخل آب انداخت.ماهی های حوض یا ماهی های سیاه قنات هستن یا ماهی های قرمزی که مردم در حوض رها کردن.داستان رو تا همینجا در ذهن داشته باشین.
دیشب داشتم با دوست کره ایم توی فیس بوک چت می کردم.دختری به سن من و علاقه مند به نقاشی و حیوانات،البته با تفاوت که یک دختر در یک کشور صنعتی و پیشرفته و دختری دیگر در کشوری عقب نگه داشته شده با هم دارن.از این بحث بگذریم از سفره هفت سین ما خیلی خوشش اومده بود و درباره اش سوال هایی پرسید.من هم نقاشی حوض ماهیم رو نشونش دادم و بهش گفتم می تونی الان یه آرزو کنی یه آیینه بندازی توی آب.بعد ماهی ها آرزوتو به خدا می گن!دوستم (که از قضا اون هم مثل من اسمش مینو هست)از این داستان کوتاه خیلی خوشش اومد. گفت من شبیه ماهی سیاه ها هستم چون اونها به نظر قوی تر و سالم تر میان!من خنده ام گرفته بود چون فکر می کردم اگه قرار باشه از من تعریف کنه خواهد گفت:تو یکی از اون ماهی قرمزهای پولک طلایی هستی!دیگه وقت نشد داستان ماهی سیاه کوچولو رو براش تعریف کنم و البته متعجب می شد اگه می فهمید داستان ماهی سیاه کوچولویی که از زندگی در یک برکه کوچک خسته شده و به دریا فکر می کنه برای کودکان ایرانی یک داستان ممنوعه بوده.چون قرار بوده هر چه هستیم چه سیاه و چه قرمز،چه زشت چه زیبا به آنچه برامون تعیین کردن قانع باشیم.خیال دریا پرودن در سر ،اینکه از گردش در دایره کوچک زندگیمان خسته باشیم،اینکه سر برآوریم و در برابر تمام کسانی که ما رو متهم به جوانی (مترادف با بی شعوری) می کنند فریاد بزنیم :من بهتر از شما می فهمم و نمی خوام مثل شما عمرم رو در یک برکه بر باد بدم...همه اینها برای یک کودک ایرانی کفر محسوب می شه.وقتی از پوست نه تیره ونه روشنم،از موهای خرمایی و لباس پوشیدن خاص من تعریف می کرد به خودم گفتم بذار همینطوری فکر کنه.همون بهتر که نفهمه ایرانی بودن چیزی فراتر از اینهاست و اینکه در آستانه سال نو آرزوی من رفتن بود.و اینکه هفت سین ،موسیقی سنتی، کتاب های شعر پارسی و پلاک فروهر رو توی یک چمدون بذارم و با خودم ببرم و زیاد درباره چیزهایی که در ایران وجود داره حرف نزنم.همان بهتر که فکر کنن ایران یعنی همین ها و البته همین هم بوده.مسلما وقتی فردوسی می گفته:چو ایران نباشد تن من مباد.منظورش از ایران خیل آدم های خرافاتی و مفلوکی نبوده که به هر بدبختی و حقارتی تن می دن و جیک هم نمی زنن.(من هم در مواقعی همینطور بودم،قبول دارم.مهم اینه که دیگه نمی خوام باشم).



پ.ن:امیدوارم همتون سال خوبی پیش رو داشته باشین.اما من یه حس بدی دارم.احساس می کنم امسال سخت ترین سال زندگی من خواهد بود.البته امیدوارم اینطور نباشه و امسال دربه دری من تموم بشه و یه گام به هدفم نزدیک بشم.
پ.ن.ن:تکنیک این کار آبرنگ و روان نویس سفیده...

حلزون و بهار



آی گل پونه!نعنا پونه!...

به صدایی که شنید

حلزون آمد از کاسه خود بیرون

به تماشای بهار

(محمد زهری)

Monday, March 14, 2011

زمستانی

زمستانی قسمت اول:
گربه ای لمیده در مبل پاره نیمه شب یخ زده زمستانی در شهر ارواح زیر آسمان صورتی کبود

درخت های نیمه جان و شاخه های منجمد، سست و لرزان با دستان سیاه به امید آفتاب در آسمان چنگ می اندازند. انسان های سرگردان پیاده رو ها لیز می خورند و در خانه هایشان پنهان می شوند.آسمان صورتی کبود یا سپید،هر چه هست تنها رنگ روشنی است که با دیدنش سیاهی قیرگون شب های تابستانی را دلتنگ می شویم.ماه فروبسته به یخ* و ستاره هایی که به حفره هایی بیشتر شبیه اند.یا رد پای ناشناسی بر برف.گویا آسمان و زمین را مرزی نیست.
گربه های خیابان و دودکش ها تنها موجودات گرم و زنده این شب های منجمدند.گربه ها در برف می خرامند و کیسه های زباله را با پنجه ها پاره می کنند و ظاهر موجه شهرهای ما را به سخره می گیرند.در هر کنجی می خوابند و به هیچ نمی اندیشند.و اینجا نقطه آغاز است:
آسایشی پیش از هر آشوبی در راهست: لمیدن گربه ای بر روی یک مبل کهنه عاریه ای در شبی زمستانی و یخ زده،.اشتباه نکنید.ما فرقی با آن گربه نداریم.بخاری و سقف و سرپناه چیزی از حقیقت سرد بیرون نمی کاهند و آسایش ما هم دیری نخواهد پایید.



پ.ن: داشتم از سرما قندیل می بستم.همیشه پیچیده لای پتو و یا چسبیده به هر شوفاژ و بخاری که نزدیکم بود خودمو گرم می کردم.یه شال گردن می بستم دور سرم که سرمو 2 برابر بزرگتر نشون می داد اما بازم سردم بود.انگار سرما در استخوان آدم می دود.به قول یکی از دوستان در شب های سرد زمستانی کارتون خواب ها یکی پس از دیگری می میرند وبه نظر من زمستان بیش از هر زمان دیگری بیانگر تفاوت هاست یا به عبارت بهتر یادآور همه تبعیض ها،نداشته ها و در یک تعبیر کلی:ستم .تفاوت بین درخت کاج یا درخت چنار بودن.سگ بودن یا آدم بودن.فقیر بودن یا غنی بودن.بی رحمی زندگی و صد البته ظاهر فریبنده اش.برف زیباست اما پشت شیشه.هر چه هست هرگز زمستان را دوست نداشتم.همیشه فصلی بود که تنها زیبایی اش شال گردن هایی بود که مثل مامان بزرگ ها هزار شکل و مدل می بافتم و رنگ و وارنگ می انداختم.



پ.ن.تکنیک:این کار رو با مدادرنگی آبرنگی و آبرنگ انجام دادم.خیلی جلوی خودمو گرفتم توش روان نویس و مدادرنگی معمولی به کار نبرم.مدادرنگی آبرنگی ابزار بسیار خوبی هست که یکی از استادان عزیز معماری (نام نمی برم) وقتی ازش درباره اش پرسیدیم گفت: بندازین سطل آشغال یا بدین به عمه جوناتون! یکی دیگه از استادان نقاشی هم گفت:چیز بیخودیه!.این چیز بی خود منسوب به عمه جان ها توی سایت های خارجی و بین نقاشان کهنسال –بگم واقعگرا باورتون می شه؟-طرفداران بسیاری داشت.یکیشون می گفت از سال 1985 با این تکنیک کار می کرده و دوستش داشته!(چه جالب! من 1 سالم بود و این خانم با این ابزار کار می کرد و وقتی بیست سالم شد استادمون گفت به درد نخوره.اون زمان اینترنت وجود داشت و می شد توی گوگل چرخید.حالا دلیل پیشرفت نکردنمونو می فهمم.ما خیلی واپس گراییم حتی در مواجهه با یک مداد).من چند مرحله رو گذاشتم تا کاربرد مدادرنگی آبرنگی بهتر معلوم بشه.در ضمن کار بزرگتر از اونی بود که بتونم اسکنش کنم بنابراین ازش عکس گرفتم.



پ.ن.حواشی:تو کوچه راه می رفتم.چشمم به یک کمد کهنه و شکسته افتاد.خوراک این کار جدیدم بود.رفتم.جلو و بهش خیره شدم.دست به گوشی شدم که یه عکس ازش بگیرم که یهو یه پسری عین اجل معلق اومد طرفم و بهم چپ چپ نگاه کرد جوری که انگار داشت از کمد محافظت می کرد. منم چاره ای ندیدم جز اینکه فلنگو ببندم و آقا رو با کمد سلطنتی اش تنها بذارم.
نکته دیگه اینکه این گربه ها و نقش و نگارهای بدنشون، زاده ذهن من هستن وگرنه ما توی محلمون اکثر گربه ها شبیه سمت چپیه هستن. یه گربه خیلی چاق هم داریم که میو میوی عجیبی هم می کنه و گویا وقتی همه گربه ها عشق بازی می کنن، تنها می مونه.خیلی دوست داشتم می آوردمش اینجا اما خداییش مایه آبروریزی بود و همه ترکیب رو بهم می زد. همینجا ازش عذرخواهی می کنم.

Friday, December 24, 2010

کلاغ من.آنتن نشین ذهن خط خطی من



چرا کاغذ چرک دوست دارم؟خب مسلمه!حالا اگه نخوام بگم یه آدم چرکم (چون بلاخره حموم می رم و بو نمی دم) لااقل می تونم بگم دختری هستم که تاحالا یه بار هم موهامو رنگ یا فر نکردم.تعداد دفعاتی که از ژل یا واکس استفاده کردم از انگشتان دستم کمتره .تافت که اصلا نمی دونم ازش چه جوری استفاده می کنن.پاشنه بلند که می پوشم همه برجستگی های زمین میاد زیر پام و به زمین و زمان فحش میدم.اصولا با اتو بیگانه هستم .گیاهخواری هم بهانه به دستم داده که طرف چیز هایی مثل چرم مشهد و اینا نرم و همچنان اسپرت بپوشم.تازه در سن 25 سالگی یاد گرفتم چه جوری آرایش کنم که بهم بیاد نه عروس دهاتی بشم نه دلقک.توی کامپیوترم شتر با بارش گم می شه و همیشه از سرچ استفاده می کنم تا فایلامو پیدا کنم.توی اتاقم که حتی فکر آشفته خودم هم دادش در میاد که آخه این چه وضعشه؟ اینم از وبلاگم!حتی بلد نیستم چطوری براش فید بذارم و یا یه ستون دیگه اضافه کنم و از این حرف ها.اینقدر تنبلم که حال اینو ندارم که با دریم ویور کار کنم و یه قالب درست درمون از کار در بیارم. خب از چنین آدمی چه انتظاری می ره؟اینکه کارهای اتوکشیده ارائه بده؟
خب خط خطی کردن هم مصداق همین ذهن پریشانیه که در آن واحد به چند جا فکر می کنه و همیشه هم برای تمدد اعصاب چای می خواد!در نتیجه اسباب بازی های جدید این ذهن مغشوش عبارتند از تعدادی خودکار رنگ و وارنگ که باهاشون خط خطی می کنم و کاغد هایی موسوم به مقوای پارس.(بچه های معماری می دونن من چی می گم). چند وقت پیش یه کلاژ جزئی انجام دادم و فهمیدم می تونه کار جالبی باشه .چند تا رو هم که در ذهن داشتم فعلا در پس زمینه نگهشون داشتم ببینم می تونم ایده بهتری روشون سوار کنم یا نه؟



الان شخصیت مورد علاقه من(اگه نخوام بگم کاراکتر،چی باید بگم؟) یه کلاغه که در حین همین خط خطی کردن های ممتد روی شونه من نشست.این پرنده شباهت عجیبی به خودم داره هر چند خودش منکر این قضیه اس.بهش می گم:ببین آبجی!تو هم عین خود منی.قد و بالایی که نداری،رنگتم که سیاهه حالا گیرم یه کم از ما سیاه تر.در عوض چشمات از ما قشنگتره.رقاص هم که هستی.درضمن کلاغ ها رو هر ننه قمری دوست نداره باید خیلی باهوش باشی که بفهمی کلاغ واقعا چیه؟
خلاصه از اول آبان تا الان دارم روش اتود می کنم تا بتونم درست حسابی بکشمش.با مداد سفید،با روان نویس ،با ماژیک و حالا خودکار.شاید این نوع ارائه برای کمتر کسی جالب باشه اما تاحالا از رنگ روغن راضی نبودم.من احساسات تند و زودگذری دارم که اینهمه صبر و حوصله رو بر نمی تابه.
خب یکی از نقاشی هایی که از رفیق شفیق خودم خانوم کلاغه کشیدم یه کار کلاژه با عنوان
I`m not a go0d speacher
I just can dance with speaker!



همچین بی غلط هم نیست اما:چون قافیه تنگ آید/ مینو به جفنگ آید.
مثلا الان من ژاکوب دریدا هستم که با کلمات بازی می کنم!

پ.ن:قراره کلاغ به یه مجموعه کامل تبدیل بشه.و در اینجا فعلا اسکیس هارو می ذارم تا تو خماریش بمونین!
پ.پ.ن:برای تکمیل اثرم به عنوان آیینه تالار(اینم یه کار کلاغیه) توی گوگل چرخ می زدم.دیتایل آینه تالار پیدا نکردم و تمام تصاویر کلی بودن.خلاصه "استاد علی اصغر"رو گوگل کردم که از آیینه کاران مشهور ایرانی هستن.خب چی عایدم شد؟انبوهی از نوزادان دماغو با لباس های سبز عربی و چشم های وق زده و دهان های باز و همه یک شکل!.که چی؟گوگل گفت:مگه همینو نمی خواستی؟ خب اینا علی اصغر هستن دیگه!
مگه من زدم" وتو وتو"؟مگه من زدم" بچه دماغو"؟خب قربونتون بشم خانوم های محجبه هر کدومتون بچه تونو می ذاشتین وسط یکی رو که از همه خوش آب و گل تر بود و ترجیحا خنگ هم بود که به سر و صدا واکنش نشون نمی داد به عنوان علی اصغر لباس می پوشوندین .بهتر نبود؟ما هم راحت تر به تصویر مورد نظرمون می رسیدیم.
پ.پ.پ.ن:یعنی می گین از صحبت درباره خانوم های محجبه در پست کلاغ منظور دیگه ای داشتم؟خیلی فکرتون خرابه!

Thursday, December 16, 2010

روز ها و فنجان ها،عنکبوت ها و آدم ها


روزهـا پـُر و خالي ميشــوند ...
مثل ِ فنجان هاي ِ چـاي در كافه های بعد از ظهر...
امـا هيـچ اتـفاق ِ خاصـي نمي افتـد ! ...
اينكه مثلا تـو نـاگهــان ، در آن سوي ِ ميـز نشستــه باشي
رسول یونان


شبی با دوستی در یکی از همین کافه های بعد از ظهری نشسته بودیم.تولدش بود.ما نمی دونستیم و به ما هم نگفته بود.با چکمه و دامن و پلیور بافتنی و صورت مهتابی و عینک فریم مشکی اش و لبخندی بر لب شاد و سرزنده می نمود.تنها نشان تولد یک برش کیک بود که در کمال تعجب دوستمون براش توضیح دادیم که در این کیک نه تخم مرغی به کار رفته و نه شیری.همینطور که گپ می زدیم احساس کردیم چیزی در فضا آزارش می ده.اما خودش توضیح داد که نه. من امشب ناراحتم.احساسش رو درک می کردم روز تولد،روز ولنتاین یا سپندارمذگان ،شب یلدا...بیشتر غمگینت می کنن چون توقع خاصی ازشون داری که اونو برآورده نمی کنن.
اون شب از عمق تنهایی هامون می گفتیم و اینکه به هر حال در قسمت خرم تنهایی* هم آدم گاهی دلش برای کسی تنگ می شه که نیست و البته اگه بود هم فرق چندانی نمی کرد و چرا اصلا باید چنین باشد و چنان...


گفتم سرتو بالا بگیر.جلوتو نگاه کن،اول منظورمو نفهمید اما بعد:
یک عنکبوت معلق در فضا، از تاری آویخته، درست روبروی نیم رخش ایستاده بود!
من گفتم ما هم مثل این عنکبوت هستیم .
نمی دونیم الان یه نفر داره نگامون می کنه یا نمی کنه....
این سقفی که ازش آویزون شدیم کجاست...این فنجون ها و میزها به چه کاری می آن؟
آره!
این یه اتفاق بود چیزی که شاعر گرانقدر نادیده گرفته بود:لحظه ای پر اوج*،نشانه ای شگفت!

پ.ن:*:سهراب سپهری.تا حالا از این لحظه های پر اوج داشتین؟حتما داشتین.اما من هم "لحظه پر اوج "رو داشتم و هم "ناگهان تو آنسوی میز" رو.
پ.پ.ن:این دوست عزیز داره می ره هند ،فقط می تونم بگم خوش به حالش و امیدوارم بهش خوش بگذره.ما هم نمیریم و بریم یه جایی که حیوونا رو با خیال راحت در حال گردش توی خیابون ببینیم.
پ.پ.پ.ن:این طرح رو با دو تا خودکار کشیدم و به این نتیجه رسیدم که می تونه کار جالبی باشه که آدم با خودکار نقاشی بکشه.فعلا با اسباب بازی جدیدم سرگرمم تا ببینم چی از توش در میاد.

Friday, August 13, 2010

دریا-قلعه دوردست-جنگل



کنار دریا راه می روم.با خواهرم حرف می زنیم.ساحل آبی با سه حاشیه بنفش و نیلی و پهنه بزرگ فیروزه ای رنگ.دریا هرگز اینقدر خلوت نبوده.خواهرم قصر بزرگی رو در پشت سرم با انگشت نشانم می دهد.جایی در دوردست اما می دانم می توانم از روی آب قدم بزنم و به قلعه برسم.آنسوتر جنگلی آرام.قصر بی اهمیت می شود و به سمت جنگل می دوم.آفتاب بر سر پرنده ای بزرگ با جوجه های نوجوانش می تابد.جوجه ها و مادرشان.کلاغ ها فرود می آیند با دقت نگاه می کنم.کلاغ ها جوجه ها را می درند و تلاش مادرشان برای ترساندن کلاغ هاحاصلی ندارد.حتی یک جوجه نجات نمی یابد.پرنده مادر نیمی پلیکان و نیمی کرکس به کلاغ نگاه می کند و ناگهان صدای شکوه اش با صدای مادر خودم به گوشم می رسد:چرا اینکارو کردی؟...
وحشت زده از خواب می پرم و صدای ناله در اتاق کناری تصویر قلعه را از یادم پاک می کند

Friday, July 16, 2010

آفتابگردان



به تمامی در تو غرقه ام.
ریشه دوانیده در این پهنه
سر آن ندارم که با بادهای هماره همراه شوم
آغوش تو
جهان من است
و من ریشه هایم را دوست می دارم
که مرا در زمین تو پایبند کرده اند
باران و آفتاب در تماشای ما.
تا باد سرسنگینم را از ساقه نحیفم بیفکند
من در جذبه چشمانت خیره می مانم






پ.ن:با پوزش از اینکه به دلیل نداشتن اسکنر از دو مرحله نقاشی عکس گرفتم و نورپردازی مطلوبی نداره.

Friday, July 9, 2010

enfin...

تماشای مرگ خیلی وحشتناکه از اون وحشتناکتر مرز باریکش با زندگیه در لحظه ای که موجودزنده، مرده تلقی میشه.



آیا لحظه ایستادن قلبه؟یا لحظه ای که موجود محتضر مرگ خودش رو می فهمه و تسلیم می شه؟چه تجربه یگانه ای.احساسی که دهشتش هر زنده ای رو منقلب می کنه :لحظه ای که تمام دارایی مااز شادی و رنج از دستان لرزانمون رها می شه و به نقطه نامعلومی پرتاب می شیم یا شاید هم در مرداب واری فرو می ریم و یا اصلا چیزی که نمی شه تا زمانی که زنده ایم با هیچ واژه ای توصیفش کنیم....
امروز از دیدن مردن گربه کوچک توی بغلم مبهوت شدم و تا الان غیر از چای نتونستم چیزی بخورم.دلم یه کم قهوه می خواست که تلخی مزه سیگارو ببره چون دیگه تلخی بسمه. اما نبود.فلاسک چایی رو جلوی خودم گذاشتم و از پای کامپیوتر بلند نشدم گاهی بلند شدم و راه رفتم سعی کردم درسمو بخونم اما تا این لحظه نتونستم.بلاخره الان تونستم گریه کنم همین
الان. 8 ساعت از مرگ گربه گذشته.



صدایی شبیه صدای یه بچه رو از خودش در می آورد و به طور متناوب اینکارو تکرار می کرد.شگفت اینکه در این صدا نشانی از درد و رنج نبود.خالص و رها از معنا:مثل صدای بچه ای که تازه دنیای اطرافش رو دیده.و آخرین حالتی که داشت همین تصویر قرمز رنگ وسطه.تصاویر دیگه مربوط به دیشبه و زمانی که کمی احساس آرامش پیدا کرده بود.حالتش شبیه ناتوانیه که بی هیچ تکیه گاهی سر بر بازوی خودش گذاشته و مویه کنان تسلیم شده.چه حالت آشنایی.

Monday, June 21, 2010

غم نبود همه لحظه های ناب...جز این:بدون شرح!


هیچی نمی تونم دربارش بگم
احساسی که دردناکی شکفتن رو تاب می آره تا به میوه بنشینه و این میوه می تونه سراییده،نغمه و... باشه
من خودمو اینجا گم می کنم من تا پایان جهان اینجا می خوابم اگر نرم و آهسته هم به سراغم نیایید من بیدار نمی شم.من این پیله رو دوست دارم و تا ...(کی آخه؟)سر پروانه شدن هم ندارم.
دیگه چیزی نمی گم
گفتن از این احساس فقط زیبایی شکننده اش رو تیره گون می کنه.

پ.ن:
من هیچی نمی گم جز یک اشارت زمینی،اشارتی که این برگ و برگ های سپید دفتر رو به یک چشم نگاه می کنه:خواهش می کنم اگر برای کشنده(همون نقاش) این کشیده(نقاشی) ارزشی هر چند ناچیز بر می شمرین،روی کشیده کوچک شده کلیک فرموده و بزرگ ببینینش.و همشو ببینین.همه ریزه کاریها رو.با کارد تشریح به سراغش برین.باور کنین آدم همه بچه هاشو یه اندازه دوست داره می خواد گربه باشه یا فنجون!
29 خرداد کشیدمش.آخرین روز 24 سالگیم

Sunday, February 28, 2010

پري دريايي


اين هم از پري دريايي
چنگک هاي دالي
درياي بي آب
خب فکر مي کنم دالي بعد از اين همه مدت ديگه به چنگک هاي معروفش نيازي نداره خصوصا اينکه اينقدر سگ و آدم و پيانوش به اندازه کافي معلق بودن پس شرمنده يه دزدي کوچيک هم مي کنيم.
در مورد پري دريايي عرض کنم که مدلش هر کي مي خواد باشه حالا چه فرقي مي کنه؟ چون نقاشش زنه مسلما شبهه زياد براتون به وجود مي آد، مسلما اگه يه آقاي سيبيل کلفت سن بالاي زن و بچه دار بود خيلي فرق مي کرد اما همينه که هست من پاسخي نمي دم:)
اين نقاشي کمي از اطراف بريده شده تا توي اسکنر جا بشه وقتي وصله پينه شد اين پست رو اصلاح مي کنم
دوست دارم برداشتتونو بدونم.

Friday, December 18, 2009

به ياد آن هايکوي بهاري

دروازه خانه را بسته بودم و
چفت در را.
اي عزيز از کدامين در درآمدي
تا به روياي من اندر شوي؟



زماني که اين نقاشي رو کشيدم دلتنگ کسي بودم و احساس خودم رو راجع به حس دوست داشتن و دلتنگي در کنار هم به اين شکل تصوير کرده بودم.الان نه احساسي باقي مونده و نه کسي که اين نقاشي رو در حاليکه بهش فکر مي کردم کشيدم.
خيلي آماتوري بود اما وقتي توي فيس بوک گذاشتم دوستان فيس بوکم ازش استقبال کردن و پاي noteکه دربارش نوشته بودم بحث هاي جالبي راه انداختن . شايد همين آماتوري بودن و احساس خالصي که توش وجود داشت توجهشونو جلب کرده بود و بعضي که نظري نداده بودن وقتي منو مي ديدن دربارش صحبت مي کردن و البته نکته جالب اينجاس که شخص مورد نظر اصلا اين تصوير رو نديد (يا به احتمال کم اگه توي فيس بوکم رفته باشه يه نگاه گذري بهش انداخته – م) اگر هم مي ديد توفيري نمي کرد چون نمي دونست براي اون کشيدمش و خجالت هم کشيدم که از امکان tag کردن فيس بوک يا نوشتن ....in this note استفاده کنم. مي خواستم بهش هديه بدم اما از بخت بد زمان هديه دادنم افتاد به بعد از رفتنش.پارسال پس از سپندارمذگان اومد و امسال پيش از سپندارمذگان رفت و من امسال مي مونم با مناسبتي که هيچکس بهم اونو تبريک نمي گه و منم چون نمي خوام دروغ بگم به کسي تبريک نمي گم و نقاشي بي صاحب مانده(اين اصطلاح رو مديون پيرمردي هستم که همکارمه و به جاي لامذهب و يا بي مذهب=لا مصب ،بي مصب مي گه بي صاحاب مونده- م).
اسم اين نقاشي رو هايکوي بهاري گذاشته بودم و هايکوي بالا رو زير تصوير نوشته بودم.



يادم مياد تمام وسواسي رو که براي ديدنش خرج مي دادم يا نگراني و بي صبريم و الان....
هايکو در ترنم و پرنده ها خفته ...اين بي تفاوتي شعر ها و نقش ها آدم رو راهي بيابون جنون مي کنه و وقتي بيابوني هم در کار نباشه به گرداب تنهايي بسنده مي کنه.

Saturday, December 5, 2009

چشم جغد ها و اينکه چرا من اينقدر عاشق پاستل روغني (يا همون مداد شمعي بچه ها) هستم؟


click to see details...

سرو نبالد چو تو به کاشمر اندر

درخت رو دوست دارم هميشه نمادي از زندگيه که با سخاوت زندگي هاي ديگري رو هم در اطراف خودش شکل مي ده .موجودي که اعجاب ون گوگ رو بر مي انگيزه که چطور بر خلاف جاذبه زمين سر به آسمان مي کشه و انگار قدرتي بالاتر از جاذبه زمين داره.هميشه آدم رو ياد يک قطعه موسيقي مي اندازه که بي اعتنا به سکوت پيرامون آواز مي خونه و يا پرنده زيبايي که ناخواسته زيباييشو به رخ همه مي کشه...



حال اگه اين درختي باشه که خود زرتشت پيامبر ايران از بهشت براي ما در خاک وطن کاشته باشه چه؟ سرو درختي هميشه سبز و بهاره و به قول حافظ آزاده از بار غم و تعلق. (یکی شاخ سروآورید از بهشت ) زردشت) /به پیش در شهر کشمر بکشت. شاهنامه فردوسي)
درباره سرو در کتاب بره گمشده راعي خوندم اينکه اين سرو زيبا خانه پرندگان بيشماري بوده و حيوانات بسياري در سايه آن مي غنودند.بيش از همه مرا به ياد مفهوم مام وطن انداخت که بي شماري را در خود جاي داده و زندگي بخشيده خصوصا اينکه دشمنش توحش خليفه تازي هست که آوازه درخت را شنيده و مي خواهد به عنوان يکي از ستون هاي کاخش از درخت استفاده کند.تمام زندگي ما فداي هوسراني يک امير عرب که به هستي ما به چشم غنيمت جنگي اش مي نگرد.چه سنبل دردناکي از چيرگي وحشيان بر فرهنگ راستين ايراني.زار زار گريستن نيشابوري ها بردرخت و خواهش آنان که با درهم و دينار زندگي درختشان را بخرند ولي هميشه توحش پيروز است و گماشتگان خليفه درخت را مي برند و حال بي شمار پرنده و چهارپا آواره مي شوند و آواي ناله و مويه مرغان بر درخت و پرندگان به پرواز در آمده آسمان را سياه مي کنند مانند روزي که به شب مي رسد (اينجا پاي افسانه حمله قوم ساميان(اصحاب فيل) بر ساميان ديگري (عرب ها) در ميان نيست که پرستو ها سنگ پرتاب کنند اينجا واقعيت تلخ ناتواني مطرح است-م) وقتي درخت را با صرف هزينه بسيار بار هزار و سيصد شتر مي کنند...اينجا داستان دو روايت مي شود:يا غلامان متوکل (همان خليفه) را پاره پاره مي کنند يا اينکه خليفه پيش از رسيدن درخت مي ميرد.در هر حال هم درخت از اين پس تنها در افسانه ها و نقوش زندگي مي کند و هم خليفه مرده.تراژدي پايان مي پذيرد ؟ نه تمام نمي شود تراژدي اينست که هنوز وقتي در پي واژه سرو کشمر در لغت نامه مي گردي به اين عبارت بر مي خوري: و عقیده ٔ مجوسان آن است که زردشت شاخ سروی از بهشت آورده در این دو قریه کشت.(واژه مجوس يا جادوگر براي پيروان آيين راستين سرزمينمان)

.

من درخت رو سمبل ايران و پرندگانش رو سمبل ايرانيان مي دانم و روي انگاره اي که از درخت سرو کشمر دارم کار مي کنم.البته هنوز به جز چند طرح ساده ازش چيزي ندارم که يکيشون رو اينجا مي ذارم.
14 آذر ماه 88

Saturday, November 28, 2009

زوج جغد پيش از جشن بزرگ


دو تاجغد زيبا و آراسته و بزک دوزک کرده، فارغ از قضاوتهاي ديگران با آرامش کامل بر روي شاخه درخت نشسته ان و بي تفاوت به اينکه الان صبحه و همه بيدارن تخت گرفتن خوابيدن.واقعا دارم آرزو مي کنم جاي يکي از اونا بودم هر چند که خودم خالقشون هستم.
پ.ن :من الان دوربين ندارم و مجبور شدم با وب کم از جغد هاي عزيزم عکس بگيرم.
پ.پ.ن:قراره اين بخشي از تابلو بزرگي باشه با موضوع سرو کشمر کشيده مي شه اما هنوز فقط تونستم طرحهاي اوليه رو تموم کنم.
پ.پ.پ.ن: چرا مي گم جغد؟چون جغد در فرهنگ ما سمبل شومي و بدبياري و در فرهنگ غربي سمبل دانايي و فرزانگيه

Friday, November 20, 2009

لحظه اي از زندگي جهان



لحظه اي از زندگي جهان مي گذرد
تصويرش کن

(سزان)
گاه تصوير کردن لحظه اي از زندگي جهان بسيار دشوارتر از آنست که فکرش رو مي کنيم
اينکه آفتاب و پاييز با درخت گلابي چه مي کنند؟اينکه رنج سرماي پاييز و شيريني گرماي آفتاب نيمروز پاييزي چه احساسي داره؟مخصوصا وقتي يک مداد معمولي و يک ماژيک ام ساده بيشتر نداشته باشي و بخواي زيبايي اين لحظه رو باهاشون به تصوير بکشي.مشکل ديگه اين بود که غير از دوربين گوشي هم دوربيني نداشتم.
بنابراين دست به کار شدم و با همه تحفه درويشي که داشتم دست به کار شدم...