Showing posts with label clean up my closet. Show all posts
Showing posts with label clean up my closet. Show all posts

Thursday, June 3, 2010

دوباره نشابور،هزار مین بار...اما این بار

تماشای این کوه های هزار رنگ با خارهای کوچک همیشه نیم زنده و همیشه امیدوار به بارش باران و تک درخت های سرخوشانه از تنهایی خلسه آورشان.سپیدارها و خانه های گلی
تماشای چرت سگ های نگهبان در زیر آفتاب کوهستانی
مثل آخرین نشانه های زیبایی در برابر دنیای رو به ویرانی درونم
زمانی که نه می شه چیزی نوشت نه می شه خطی کشید
حتی رقصیدن رو فراموش می کنی
فقط می شه به عمق شوخی های ساده فکر کرد و با جمع قهقهه زد و به بینالود خیره شد
فقط می شه هزار بار اپیزود آغازین پرده آخر دریاچه قو رو شنید و به ملال زندگی دختر-قوها فکر کرد و اندیشیدن به اینکه این همان چیزی است که باید الان بشنوی و این ترجمان احساس توست و برداشتی که از تمامی چیزی که ماورای پوستت می گذره،حتی بدون طلسم ملال زندگی تو رو می کشه .
فکر کردن به سادگی کودکانه ات که مورچه وار زیر هزاران کفش له شده و باز می خواد زنده بمونه و بخنده که محکوم به مردنه و باید چیزی قوی تر به جاش به همراه داشت.زرهی از بی حسی و بی تفاوتی شاید.
وقتی رژ لب و مژه های سیاه شده ات نمی تونه واقعیت عریان پشت این نقاب رو پنهان کنه.که تو همین هستی:همون دختربچه ای که زمین خورده و خاکی با موهای شونه نشده وسط کوچه خاکی زیر دوچرخه رفته.همون مینوی 7 سالگی.احساس رو نمی شه با هیچ رنگی پنهان کرد باز هم نقابتو ترک بر می داره.
اشک پای چشم های مثلا خوشگل شده ات رو سیاه می کنه.

Tuesday, February 2, 2010

13 بهمن امسال من


ذهنم پيرامون چند موضوع چرخ مي زد:خانه کاملا شلوغمون که شتر با بارش گم مي شه و مامانم داره توي خونه با اينهمه جعبه و کارتون چه مي کنه؟کتاب هاي مذهبي رو که نمي خوامشون و فقط جا مي گيرن رو چطوري رد کنم که يه پولي هم دست و بالمو بگيره؟چي بخورم الان؟ حالا چرا اينقدر گوشام درد مي کنه؟سرما نخورم توي اين هيري ويري(زير ابرومو بگير!)جدا ابروهام هم خيلي فاجعه اس!يه ماهي مي شه که آرايشگاه نرفتم و با موچين کچلشون کردم! واي يکم فرانسه بخونم تا دوستم ازم پرسيد آبروم نره! خواهرم تو لندن چيکار مي کنه؟مي گفت انگليس از بوي قهوه (بوي نکبتي قهوه به قول خودش)آکنده اس!کلاهي رو که بافتم سرش گذاشته؟ و....البته يه قسمت هايي از فکرمو مجبورم سانسور کنم چون ديگه خيلي شخصيه و من نمي خوام خودمو لو بدم.
خلاصه همه اين آسمون ريسمون ها رو بافتم که اينو بگم:در وقت بيکاري سرکارم کتاب مي خونم و به همين چيز ها فکر مي کنم يه مدتي آهنگ هم گوش مي دادم که به دليل رفتار هاي مسخره يه عده کنار گذاشتمش و عطاشو به لقاش بخشيدم.امروز رفتم پيش رئيسم تا باهاش درباره يه موضوع خارج از کار صحبت کنم وقتي برگشتم اينقدر از همکارام متلک شنيدم که نگو و نپرس.فکر کرده بودن رفتم پشت سرشون پيش رئيسمون بگم تا موقعيتشونو خراب کنم.منم از اين بازي لذت بردم وهمه متلک هاشون رو با سکوت پاسخ دادم که براشون خيلي ترسناک بود و فکر مي کردن براشون نقشه بزرگتري کشيدم.واقعا براشون متاسفم که تمام دنيا رو در اداره محقر و حتي فاقد نور آفتابمون مي بينن و فکر مي کنن منم يه بازيگرم که مثل خودشون تو فکر سياه بازي هاي مسخره کارمندانه هستم.مي دونم حتي اگه بگم آرزوي واقعي من چيه هم باور نمي کنن .وقتي با من بدرفتاري مي کنن خودم رو کوزت بينوايان مي بينم که روزي گذارش به همون مهمانخانه تنارديه مي افته و حالا حتي به زور مي شناسندش.نه به اين دليل که کوزت کلک زدن خوب بلد بود بر عکس فقط به خاطر اينکه يک زندگي عادي رو دنبال کرد.آخه من کوزت هم نيستم چون از اونها پايين ترهم نيستم. خداييش امروز مثل عددش روز نحسي بود البته تا ساعت 3 که سر کار بودم بعدش بيرون ناهار خوردم و خونه دوستم رفتم کلاس فرانسه و کلي تجديد خاطره کرديم و از ادا و اصول هاي معلم هاي دبيرستان و همکلاسيهاي قديممون گفتيم.فشن تي وي نگاه کرديم و کلي مزخرف گفتيم.حتي يه حرف بي ادبي خيلي خنده دار هم ازش ياد گرفتم که کلي منو خندوند غلط نکنم اختراع خودش بود.

Sunday, January 31, 2010

صحنه اي دلگير که روزي تصويرش مي کنم

برف هاي درشت و سنگين در آسمان خاکستري تهران .شيشه اي با قطره هاي آب شده برف از گرماي خانه.پرده اي توري وسفيد با گل هاي بي نام .خلسه و خواب آلودگي ظهر سرد زمستاني صداي خش خش جمع کردن وسايل خواهرم. صداي پلاستيکي هميشه منفور من. و بعد آداجيو به آواز در مي آد.آهنگي که تمام زندگيم را در هم نورديده.روزهايي که با اين آهنگ سپري کردم.در کنار کساني که شايد هرگز نبينمشان.در زير آفتاب گرم تابستان نيشابور و بي خيالي کودکي.و حالا اينجا.... در خانه اي پر از کارتون هاي کتاب و لباس و سي دي و نوار.به عروسک هاي خواهرم نگاه مي کنم ميترسم از اينکه در کارتون بذارمشان و دلش بگيره...با اينهمه خوشحالم که خواهرم مي ره و غمگين از اينکه چرا بايد آروزي ايراني رفتن باشه و چرا اينقدر بي چاره شديم؟

Friday, December 18, 2009

به ياد آن هايکوي بهاري

دروازه خانه را بسته بودم و
چفت در را.
اي عزيز از کدامين در درآمدي
تا به روياي من اندر شوي؟



زماني که اين نقاشي رو کشيدم دلتنگ کسي بودم و احساس خودم رو راجع به حس دوست داشتن و دلتنگي در کنار هم به اين شکل تصوير کرده بودم.الان نه احساسي باقي مونده و نه کسي که اين نقاشي رو در حاليکه بهش فکر مي کردم کشيدم.
خيلي آماتوري بود اما وقتي توي فيس بوک گذاشتم دوستان فيس بوکم ازش استقبال کردن و پاي noteکه دربارش نوشته بودم بحث هاي جالبي راه انداختن . شايد همين آماتوري بودن و احساس خالصي که توش وجود داشت توجهشونو جلب کرده بود و بعضي که نظري نداده بودن وقتي منو مي ديدن دربارش صحبت مي کردن و البته نکته جالب اينجاس که شخص مورد نظر اصلا اين تصوير رو نديد (يا به احتمال کم اگه توي فيس بوکم رفته باشه يه نگاه گذري بهش انداخته – م) اگر هم مي ديد توفيري نمي کرد چون نمي دونست براي اون کشيدمش و خجالت هم کشيدم که از امکان tag کردن فيس بوک يا نوشتن ....in this note استفاده کنم. مي خواستم بهش هديه بدم اما از بخت بد زمان هديه دادنم افتاد به بعد از رفتنش.پارسال پس از سپندارمذگان اومد و امسال پيش از سپندارمذگان رفت و من امسال مي مونم با مناسبتي که هيچکس بهم اونو تبريک نمي گه و منم چون نمي خوام دروغ بگم به کسي تبريک نمي گم و نقاشي بي صاحب مانده(اين اصطلاح رو مديون پيرمردي هستم که همکارمه و به جاي لامذهب و يا بي مذهب=لا مصب ،بي مصب مي گه بي صاحاب مونده- م).
اسم اين نقاشي رو هايکوي بهاري گذاشته بودم و هايکوي بالا رو زير تصوير نوشته بودم.



يادم مياد تمام وسواسي رو که براي ديدنش خرج مي دادم يا نگراني و بي صبريم و الان....
هايکو در ترنم و پرنده ها خفته ...اين بي تفاوتي شعر ها و نقش ها آدم رو راهي بيابون جنون مي کنه و وقتي بيابوني هم در کار نباشه به گرداب تنهايي بسنده مي کنه.