Showing posts with label کارهاي ديگران. Show all posts
Showing posts with label کارهاي ديگران. Show all posts

Tuesday, June 28, 2011

اکبر زرین مهر

این نوشتار یک واکنش است.واکنشی در برابر دیدار کسی که سال ها پیش می شناختی و به ناگاه از او هیچ خبری نمی شنوی.نمی توانی بگویی فراموش کرده ای که وجود داشته.چون نقاشی هایش بر دیوار مانده اند.چون اصولا من کسی نیستم که بتوانم گذشته ام را فراموش کنم


از پیچ در جذبه کوچه های تفته بوشهرتا هماوای فریاد رنگ ها شدن


مرد نقاش،از واژه استاد بیزار است و در خانه اش در آنسوی هیاهوی شهر با مادرش زندگی می کند.

شهر،خرد جمعی ساکنانش ،اجتماعی ازچشمها ، سادگی رفتارش را گاه درک می کند وگاه نمی شناسدش.گاه در نمایشگاه برایش کف می زند و هلهله سر می دهد و گاه اثرش را –به قول خودشان در پایین شهر- نادیده می انگارد.در نمایشگاه مردم در برابر پرده های ثابت نقاشی می آیند و می روند.می نگرند و تامل می کنند.او با سیگاری در دست و کلاهی بر سر ایستاده از همه چیز می گوید:از شکست ها و پیروزی ها،از مزه ها و بوها،از چهره ها و رفتارها.دانستنش آسان است که چقدراین مردمان را دوست می دارد. به این نمی اندیشد که با که دارد سخن می گوید؟دختری با دوستانش ،مردی با دست کودکش در دست،پسری با موهای در هم تابیده،آنکه از چهره اش پیداست مقامی و مکنتی دارد،آنکه کارش را می خرد،آنکه تنها عاشقانه به نقش ها می نگرد...او با همه سخن می گوید.



بناست در واپسین روز نمایشگاه در برابر دیدگان مردم اثر یا آثاری خلق شود.دوربین ها حاضرند و مردم گرد دو نقاش- اکبر زرین مهر و سونیا خواجوی- حلقه می زنند. تابلوها بر پا ایستاده اند.منتظر آفرینش یکی دیگرشان.برخی را ترس برداشته.مومنانه می ترسند که آفریننده شان متهم شود.ترسشان بی دلیل نیست.می ترسند حاصل شتک زدن رنگ بر بوم خوانده شوند و لاغیر.برخی با لبخنده مونالیزایی می نگرند،همانهایی که به یگانگی و تکرار ناپذیریشان ایمان دارند.نمایش آغاز می شود.در این نمایش مهم این است که ،که باشی.اگر فریبکار باشی می پنداری فریب با لباس هنر چه زیبا و برازنده در برابر چشم ساده دلان می رقصد!اگر هنرمند باشی سیلان رنگ ها بیهوشت می کند و داستان بیابان ومجنون را به یاد می آوری،به تماشا که ایستاده باشی می اندیشی این را دیگرندیده بودی ،اگر عاشق باشی در می یابی سپیدی بوم همیشه آغوشش برای بازی رنگ ها باز است و آنچه بر سرش می آید ،نه تلخ و دردناک که شیرین و تابناک است.سر تا پایش با تابلویش نقاشی می شود.آنکه خود به ریا و بازیگری دلمشغول است می پندارد چه اداهایی،هنر مندان این گونه اند دیگر!



چهار تابلو به دنیا می آیند،دو تا را زرین مهر با رنگ های تند و صریحش می کشد و دو تا را شاگرد خلفش سونیا.سونیا با کاردک انسان ها را نقش می کند به مثابه لکه های گذرای جهان هستی.آنها می آیند و می روند.جفت جفت و با هم اما تنها.یا سیاه و تاریکند یا سرخ و ملتهب.در اطرافش چشم های بزرگان تاریخ معاصر ایران او را تماشا می کنند.خودش اقرار می کند عاشق رنگ های درخشنده استادش است اما چه کند که دستانش بسته اند.او یک زن نقاش است در جامعه ای که در همه کار زنان به دنبال نقصان و فقدان می گردد.کاردک با احتیاط فرود می آید و از سیاه کردن بوم هراسان است.در آنسوی دیگر نقاش مرد کاردکش را می رقصاند. به آرامی پیش می رود.باز آدمک ها خلق می شوند.آواهای اطراف به آدمک ها شکل می دهند.بنا به گفته خود خانم نقاش کسی می رود و آدمک در حال رفتن خلق می شود یکی می نشیند و آدمک می نشیند...



تابلوها اغلب متعلق به سونیا بودند. در طبقه بالا با آبرنگ چهره های مطرح تاریخ ایران را نقش کرده و درتلاش بوده در هر اثر روح آثار و زندگی فرد را بدمد.صادق هدایت در سایه کلاهش بوف کور را به یادمان می آورد.سیما بینا با لبخندش روح ترانه های محلی خراسانی را...در طبقه پایین،اما کارها با آکریلیک هستند.صریح تر و قوی ترند.انتزاع و ایجاز دست در دست هم با زبان رنگ ها با ما سخن می گویند.گاه هایکوهای نسروده اند و گاه گل های نشکفته.گاه باغ های فراموش شده کودکی.چند اثر از اکبر زرین مهر با پیچ و تاب خطاط گونه در نمایشگاه به چشم می آمد.خط پارسی که خود را نقشی پنداشته بود و پیچ و تاب می خورد.واژه هایی چون گره های گشوده.گاه چون ابرو دود سبک و رها ،و گاه چون عطر پراکنده و جاری در زمینه.

جلسه نقد آغاز می شود.شاید آنگونه که باید پیش نمی رود اما همه کمابیش سخن می گویند.شگفت آنکه نقاشان خاموشترین ها هستند.منتقدین سخن می رانند.دلال ها راهی برای شناساندن خود جستجو می کنند.گویی می خواهند بگویند دلیل فقر نقاشان نبوده اند.تابلوها گوش تیز کرده اند.کمتر می شنوند کسی از آنان نام ببرد.تابلوی آبرنگ منظره ونیز در عجب است که چرا یکی با دیدنش دلگیر می شود و دیگری از بازتاب روشنایی هایش سرحال می آید...

جلسه پایان می پذیرد، با سخنان ناگفته به خانه هایمان باز می گردیم.بی آنکه بدانیم تابلوها به بازی گرفتنمان و اینک در خاموشی چراغ گالری به خواب می روند.

پ.ن:اگر نام این نوشته را در ستایش استاد اکبر زرین مهر بنهم اوج قدر ناشناسی را نمایانده ام.اینها تنها برداشت من هستند.آنچه دیده ام.بی کم و بیش.بی بزرگنمایی یا نادیده انگاری.اتفاقی که در گالری آرتین افتاد و من مرد نقاش را که از سالیان دور می شناختم دوباره یافتم و این بار با خود گفتم بخت با من یار بوده که وی را از کودکی می شناختم.هر چند برقراری ارتباط با او حتی برای من که زبان آدمیان را نمی شناسم کار سختی نبود

Saturday, April 9, 2011

هذیان قو- نوشته ای درباره قوی سیاه

در مدح و ستایش این گونه آثار دوستان وبلاگ نویس،چه ایرانی و چه خارجی از نکته ای فروگزار نمی کنند و البته من از اینکه این فیلم حتی موفق شود یک جایزه هم ببرد متعجب می شدم.بازهم یک اثر کلاسیک مثله شده در برابر دیدگان همه نمایش داده شد و استخوان های چایکوفسکی در قبر لرزید.البته چایکوفسکی تنها نبود.گمان می کنم کمتردوستدار موسیقی کلاسیکی در جهان یافت شود که این فیلم را دوست داشته باشد.

در نقد این گونه آثار بهتر است در پیش در آمد از آفت هنر پست مدرنیسم بگوییم:جنبش پست مدرنیسم برای پیوند بین هنر گذشته و هماهنگی آن با سلیقه انسان امروزی بوجود آمد.این نگاه مسلما به چالش کشیدن گذشته و یا خلق فانتزی را هم در پی دارد.اما نباید از یاد برد که نقد گذشته به معنای کژفهمی و القای نادرست آن نیست. قرار نیست هنر پیشینیان را به سبب دشواری و پیچیدگی آن کم ارزش انگاشت.این کار همان اندازه ما را از درک حقیقی آن باز می دارد که خواندن رمان بینوایان و یا جنگ و صلح در قالب یک داستان کوتاه مصور.
مسلما راز جاودانگی شماری از آثار کلاسیک را در میان هزاران قطعه نگاشته شده در طی زمان، باید در نبوغ سازندگان آن و عمق پرداختن آنان به عواطف انسانی (همان زنجیر پیوند دهنده ما و نیاکانمان) جستجو کرد.در هنر پسا مدرن ، هنرمند با درک اندکی از آثار گذشتگان ، خواندن خلاصه ای از یک داستان و یا نگاه کوتاهی به یک اثر،دست به نقد کاری می زند که حتی آن را درک هم نکرده. و این دقیقا همان خوره ای است که پیکره هنر را از بین می برد.در نتیجه کالبد هنر به جای تعالی یافتن در زمان، می فرساید و به زنگار می نشیند .متاسفانه نمونه این آثار کم هم نیست اما تا زمانی که مردم دنیای امروز که حتی به یمن وجود این همه ماشین و کامپیوتر، به زعم خود وقت زیادی ندارند تا به مکاشفه در باب موسیقی کلاسیک،سینمای متعالی و یا هر هنر والایی بپردازند،اوضاع چنین است. و البته نیاز به یاد آوری نیست مردم همیشه برای دنبال کردن سریال ها و یا فیلم های اغلب بی مایه سینمای هالییود وقت خواهند داشت چرا که" عنوان"- همین برگ برنده سرمایه داری نوین و برده داری امروزی- به جایشان فکر می کند،بر می گزیند و آنها تنها کافی است پولش را بپردازند. آنها عمق خیانت به خود را درک نمی کنند. گوشی که می تواند به نوای بهشتی موسیقی والا خو کند چرا باید درگیر ضرباهنگ های بی معنایی شود که تا 2 هفته بعد شنیدنش برای همه ملال آور خواهد بود؟شنوندگانی که به دور انداختن موسیقی همانند لباس های کهنه و باز خریدن همان موسیقی در شکلی دیگر خو کرده اند چگونه می توانند احساسات پایداری داشته باشند؟از فیلم که بهتر است هیچ نگوییم که فکر نمی کنم کسی برای اینکه بازیگری 10 ماه باله تمرین کند تا بتواند باله را تقلید کند و نقش یک بالرین برجسته را ایفا کند توجیهی داشته باشد.باز هم چیزی که اهمیت دارد نام هنرپیشه است؟جدا این امکان پذیر نیست که یک بالرین این شانس را داشته باشد که در فیلمی درباره هنر خودش ایفای نقش کند تا فیلم عینی تر از آب در بیاید؟

"قوی سیاه" یا با برگردانی نزدیک تر به روح اثر "قوی جادویی" عنوان یکی از صحنه های معروف در پرده سوم باله دریاچه قوی چایکوفسکی است.عنوانی که طراحان لباس و گرافیست ها در این فیلم تمام و کمال از آن بهره جسته اند و با تغییر اندکی در موتیفهای آشنای حاکم در طراحی لباس در باله و جلوه های دیجیتال صحنه هایی جذاب را بوجود آورده اند.آنچه که نقطه قوت فیلم به شمار می رود و شاید تا پایان بیینده متاثر از آن گمان می کند که در حال تماشای اثری عمیق و تاثیرگزار است.خصوصا اگر تماشاچی با باله های کلاسیک بیگانه باشد تا پایان اسیر این استعاره باقی می ماند.داستان باله در خلال فیلم بازگو می شود تا بیننده شک به خود راه ندهد که همه چیز را فهمیده.و حال بازی با چشمان و ناخودآگاه ما آغاز می شود.



نینا-دختر قهرمان داستان- با صورت وحشت زده و چشمان همیشه متحیرش ، نامطمئن گام بر می دارد،رقص برایش جاه طلبی است،با بدنش بیگانه است و با وسواس به صورتش خیره می شود و به زخم پشتش دست می کشد:زخمی که از فاجعه ای خبر می دهد اما تا پایان فیلم حادثه ای را نمی آفریند و جز ترساندن و مضطرب نمودن تماشاچی به هیچ کار نمی آید.مادر دختر-بالرین شکست خورده- مدام به گوشی اش زنگ می زند، بدنش را وارسی می کند بر بسترش بیدار می نشیند تا دخترش موفق شود.چرا؟چون دختر قرار است با نقش شاهزاده قوها آرزوی او را بر آورده سازد.مادری که با" شیرینم،عزیز دلم" نامیدن او بیشتر او و همه مارا عصبی می کند .زندگی دختر در کابوس و خون و زخم سپری می شود.صحنه هایی که حتی به سبب قابل پیش بینی بودن تاثیر گذار هم نیستند. و تنها می توان آنها را چندش آور خواند:چراغ ها ناگهان خاموش می شوند.دست ناگهان خون می آید.ناخن می شکند و دختر فریاد می زند.دست لای در گیر می کند و جیغ وحشتناک و ممتدی بلند می شود...
اما ترس حقیقی این است:دختر در صورت رقیبش،بالرین بازنشسته،مادرش و...خودش را می بیند و از خودش می ترسد!دلیل این وحشت از خود هرگز معلوم نمی شود.دختر به خاطر بوسه ای که به قدرتمندترین مرد کمپانی داده وی را که هرگز او را مستحق نقش قوی سیاه نمی داند تحت تاثیر قرار می دهد،نقش را از آن خود می کند.شگفت آنکه دختر با استعدادتر و مصمم تر-لی لی- با آن صورت فوق العاده و شهوت سیری ناپذیرش به جایی نمی رسد،حتی دختر در ساعت خلوت مرد را در حال معاشقه با لی لی می بیند.لی لی در لباس قوی سیاه و مرد ناگهان در هیات جادوگر در میانه به نینا خیره می شود و صورتش به صورت جادوگر قصه بدل می شود!(این صحنه اینقدر مصنوعی است که بیننده را از تکنیک های سه بعدی سازی و جلوه های ویژه ناامید می کند).
و حال بزرگترین وهم او:شب پیش از اجرا،دختر شب پیش از اجرا با لی لی به یک بار می رود،مست می کند ،در تاریکی و نورقرمز بالا و پایین می پرد و ناگهان خود را در دستشویی در آغوش پسری ناشناس می بیند و ناگهان از بار بیرون می زند و اینجاست که لی لی جریان داستان را منطقی می کند با هم پالتوهایشان را می پوشند وتاکسی می گیرند. در تاکسی لی لی به او ور می رود.با هم به خانه نینا می روند و بی توجه به مادر مزاحم نینا، معاشقه خودشان را در اتاق و بدون توجه به اینکه مادر نینا صدایشان را می شنود ادامه می دهند. (فراموش نکنیم نینا همان دختری است که پیشتر روزی از خواب بیدار شده و شروع به خودارضایی می کند ناگهان مادرش را در گوشه ای از اتاق،در حالیکه روی صندلی خوابیده، می بیند و شرمند خود را به خواب می زند.)درست شب پیش از اجرا ،گویا قرار است او از قالب دختر خوب مامان بیرون بیاید .صبح فردا او، لی لی را در حال رقص با زوج رقصش در نقش قوی سیاه می بیند.فکر می کند نقش را از دست داده اما چنین نمی شود.در واقع همه چیز در رویاسپری شده.
این صحنه ها هیچ نقشی در داستان اصلی و یا پایان آن ایفا نمی کنند.صرفا وجود دارند و مانند زخم پشت نینا و یا بریدگی های مکرر انگشتانش بی حاصل هستند.



نینا در هنگام اجرا آنقدر مردد است که به صورت بالرین ها و نورافکن های سقف خیره می شود و اجرا را خراب می کند.به عنوان یک بالرین او نه به آوای ساز ها واکنش نشان می دهد و نه نقشش را درک می کند.او تنها دختر بینوا و عاجزی است که حتی دلیل ترسش را نمی داند.بیشتر به معتادی شباهت دارد که پارانوئیک شده و سرگردان مانده.در صورت گریم شده همکارانش خیره می نگرد و صدای خنده آنها او را عصبی می کند. در میانه اجرا و درست زمانی که باید گریمش را برای نقش قوی سیاه عوض کند لی لی را به جای خودش می بیند درحالیکه لباس قوی سیاه بر تن کرده و با بی خیالی سایه تیره را بر چشمش می کشد و می خواهد نقش قوی سیاه را بازی کند.نینا با او گلاویز می شود و او را به آینه پشت سر می کوبد در حالیکه تاکید می کند که این نقش اوست و فرصت او .لی لی می میرد و نینا جسدش را پنهان می کند.نینا به روی صحنه می آید و با چشمان قرمزهمچون چشمان یک قو و دستانی که پرهای سیاه در می آورند.(احتمالا نویسنده از یاد برده که قوی سیاه اصلا قو نیست.او اودیل ،دختر جادوگر است که بناست خود را به جای شاهزاده قوها جا بزند و بنا بر این قوی سیاه(و یا به معنایی دیگر جادویی) لقب گرفته.نکته دیگر اینکه او وحشتناک نیست،همانند شاهزاده قوها زیبا و فریبنده است اما چون او غمگین نیست چرا که از پیروزی شومش مطمئن است .) وقتی نینا از پرده 3 باز می گردد تا برای پرده 4 آماده شود ،با حوله روی خون جاری از جسد لی لی را می پوشاند.یک نفر در می زند (باز قرار است بترسیم ،چهره ناتالی پورتمن این را می گوید) در باز می شود و در کمال شگفتی لی لی پشت در ایستاده و مثل همیشه لبخند می زند.مکالمه ای کوتاه ،نینا در را می بندد.حوله رابه آرامی بر می دارد.خونی در کار نیست ،اتاق بسیار مرتب تر از آن است که صحنه جنایت باشد.این ها همه زاده تخیل او بوده.در واقع آنکه زخمی شده خود اوست.بریده شیشه را از شکمش بیرون می آورد و به روی صحنه می رود تا آخرین پرده را هم اجرا کند.(چون بارها از بدنش یا خار خلنده بیرون کشیده یا دستش را زخمی کرده اما هرگز ردی بر جا نمانده بیننده به این بریده شیشه هم وقعی نمی نهد).نینا دوباره در نقش قوی سپید فرو می رود وزمانی که به پایان داستان می رسد-نقطه ای که اودت مرگ را بر می گزیند- به مادرش نگاه می کند که با چشمان پر اشک همیشگی اش به او خیره شده.در حالی که بال می زند خون از روی شکمش بر لباس سپید رنگش منتشر می شود.اودت به دره می پرد ،نینا بر روی تشک سقوط می کند و کف زدن های ممتد را می شنود . رقصنده ها و توماس به سمتش هجوم می آورند و تشویقش می کنند. لی لی متوجه زخمش می شود و فریاد کوتاهی می کشد. زخمی که احتمالا او را می کشد.نینا، نیمه جان و خسته می گوید :من کامل بودم،کامل
...


به طور خلاصه اگر موسیقی تاثیر گذار چایکوفسکی و جلوه های ویژه را از فیلم حذف کنیم،قوی سیاه هیچ برای گفتن ندارد و جز به گند کشانیدن یکی از زیباترین باله های کلاسیک رسالتی بر دوش ندارد.اگر آنرا اقتباسی مدرن از باله دریاچه قو بدانیم به موسیقی کلاسیک خیانت کرده ایم.آنچه دریاچه قوی چایکوفسکی را به یکی از تاثیرگزارترین های تاریخ باله بدل کرده،عنصر عشق است و اندوه فراق.این باله می تواند ترجمان احساس همه دلباختگان باشد.نت هایی که با هر زخمه و آرشه،زیر و زبرمان می کنند و از خود بیرونمان می کشند. همان چه که دقیقا فقدان سنگینش را در فیلم قوی سیاه می بینیم،نینا عاشق نیست که هیچ،حتی مادرش را هم دوست ندارد.احساسات او در ترس،خشم و حسادت خلاصه می شوند. در باله دریاچه قوی چایکوفسکی شهوت و استفاده از آن برای رسیدن به هدف در هیچ کجای داستان جایی ندارد.عشق آرام می آید و دربر می گیرد. خونی بر زمین نمی ریزد. حتی مبارزه با زورگویی با ابزار عشق است و جان دادن بر سر دلدادگی.عشاق حتی در فکر کشتن جادوگر نیز نیستند و در پایان با مرگ خود آزادی را به دیگران می بخشند. باله ای که چایکوفسکی ملال از خستگی و فقر و در ستایش عشق – همان حلقه گمشده زندگیش – نگاشته و هرگز شانس تماشای آن را در زمان حیاتش نیافته.
نکته تاسف بار این است که بسیاری از مردم از موسیقی کلاسیک و باله هیچ نمی دانند و آنرا خسته کننده و غریب می دانند.برای چنین افرادی حتی دیگر ابهامی نیز نمی ماند که این ناشناخته ها مزخرف هایی کهنه بیش نیستند و دست اندرکاران این آثار پیرمردان و پیرزنان شکست خورده یا جوان های منحرف و بد دهنی هستند که از بد حادثه و شاید از فرط بی سلیقگی به این ورطه کشانیده شده اند.جدای این ها به لحاظ تکنیکی اجراها در فیلم، بسیار سطح پایین و ابتدایی بودند و شاید بهتر بود لااقل برای کیفیت بخشی به اجرا، به جای ناتالی پورتمن- که اندکی باله می داند- از یک بالرین حرفه ای استفاده می شد.شاید در این صورت مجبور نبودیم باله را از نمای نزدیک با محوریت صورت ناتالی پورتمن ببینیم ،چه سود که حرکات دست آنقدر ناپخته بودند که حتی در همان کادر محدود از ناشیگری بازیگر حکایت می کردند و تنها برگ برنده،صورتی بود که با دهان نیمه باز و چشمان وحشت زده سعی داشت احساس اودت را بازگو کند. بماند که به فراخور موسیقی متن فیلم در میانه اجرا ،گاه از موسیقی مربوط به صحنه های دیگر استفاده شده بود(صحنه گلاویز شدن نینا و لی لی در واقع در اوایل پرده سوم بود و طبیعتا موسیقی بایستی عبارت می بود از رقص های مجار،اسپانیولی،روسی و یا ... اما از ملودی صحنه چهارم در زمان نبرد جادوگر و زیگفرید استفاده شده بود و زخم وحشتناک لی لی و خون از دهان بیرون زدنش با ضرباهنگ ممتد طبل که از پیروزی عشق پس از یک نبرد سهمگین خبر می داد، مقارن بود،از این بی ربط تر و بی مایه تر هم می شود به موضوع پرداخت؟).البته بهترین بخش فیلم انتخاب موسیقی برای هر صحنه بود و برای فیلمی اینچنین بی مایه بیش از حد انتظار بود. عیب دیگر،به روی صحنه آمدن قوی سیاه، تنها با حضور نینا ،زوج رقص و جادوگر بود.درواقع یکی از خصوصیات شگفت این صحنه در تمام اجراهایی که تابه حال آنها را تماشا کرده ام ،ورود ناگهانی اودیل(قوی سیاه) به صحنه است .بدین معنا که در میان مهمانانی که بی خبر از همه از همه جا در شب نشینی شرکت دارند به ناگاه دومیهمان ناخوانده نظم صحنه را بر هم می ریزند و چشم ها به سمت این دو می چرخد.قرار است زیگفرید متعجب به سمت این دو بشتابد و سرنوشت آن شب دگرگون شود.اما مسلما پرداختن به آرایش صورت قوی سیاه و قرمز کردن ناگهانی چشمانش به مراتب ساده تر از فکر کردن به طراحی لباس ملل گوناگون در صحنه ورود اودیل است.(باز هم تاکید می کنم :قوی سیاه،قو نیست و قرار نیست حتی در توهمات دختر پر سیاه در بیاورد.راستش را بخواهید عمر رقابت بر سر به رخ کشیدن جلوه های دیجیتال دارد به سر می آید).از این ها گذشته کافی است تنها یک دوستدار باله باشید تا بدانید که نقش شاهزاده خانم قوها ،نقش دشواری است که بالرین های مسن تر به آن دست می یابند و در تمامی اجراهایی که من تا به حال دیده ام بالرین نقش اول یا بالرین روس کهنه کاری بوده و یا آنقدر در کارش متبهر بوده که به این مقام دست پیدا کرده است و مسلما هیچ کارگردانی اعتبار خودش را با انتخاب یک بالرین جوان و تازه کار به مخاطره نمی اندازد و البته این نکته ای است که احتمالا طرفداران این فیلم از آن آگاه نبوده اند و نیازی هم به دانستنش نداشتند.

آنچه بیش از همه در هنر مدرن قابل توجه است این است که بسیاری از مردم آموخته اند که چیزی را که نمی فهمند دوست داشته باشند.شاید بدان سبب که اگر از چیزی ابراز بی اطلاعی بکنیم مانند این است که بر نفهمی و نادانی خود گواهی داده ایم.موفقیت این گونه فیلم ها در فروش دلایل دیگری نیز دارد.همان طور که آموخته ایم که کفشی را دوست بخریم و پولمان را به پایش بریزیم که مارک لویی ویتون مانند لباس زندانیان سراسر آن چاپ شده است همان پولی را که با زحمت از سیستم اقتصاد آزاد بدست آورده ایم. با هفته های متمادی صبح تا ظهر کار کردن و آخر هفته ها را انتظار کشیدن و از شنبه ها منزجر بودن و اندیشیدن به اینکه چگونه می شود یک قران در هزینه ها صرفه جویی کرد و اقساط را به موقع پرداخت کرد؟.کیفی که مارک لویی ویتون روی آن چاپ شده ولو تقلبی بهتر از کیفی است که ظاهر معقولی دارد.فیلم هالیوودی هم بهتر از فیلمی است که معلوم نیست کدام بینوایی در کدام گوشه جهان آن را ساخته،کدام هنرپیشه کشف نشده و زیر تیغ جراحی نرفته ای آن را بازی می کند ، کدام نویسنده عینکی و گوژ کرده ای پرسناژها را به زور در رختخواب نخوابانده و سر و صدایشان را به هوا بلند نکرده و تنها کوشیده از دلتنگی ای، رنجی و یا شوقی بنویسد و پشت سرش را نگاه نمی کند که آیا خیل توده های مردم در حال دیدن فیلمنامه مجسم وی آنقدر حالی به حالی می شوند که فروش فیلم بالا برود و در پایان تهیه کننده پوزخندی رضایت بار بزند و دستی به شکم بزرگش بکشد یا نه؟
نکات منفی فیلم به همین ها ختم نمی شود.خطاهایی که از دید خود من در فیلمنامه وجود داشت و صحنه هایی که حذفشان هیچ آسیبی به پیکره فیلم وارد نمی آورد:در جایی مادر نینا برایش کیک خامه ای بزرگی آماده کرده و دختر از خوردنش اجتناب می کند با این توضیح که کیک شکمش را بزرگ می کند.مادرمی رنجد و با انگشت کمی خامه از روی کیک بر می دارد و به دهان دخترش می گذرد. مادر دختر خود زمانی بالرین بوده و حتما از رژیم غذایی بالرین ها خبر دارد خصوصا اینکه تمامی زندگی دخترش را برای رسیدن به هدف بزرگ تری از پیش برنامه ریزی کرده.پس پختن کیک توسط مادر چه معنایی می تواند داشته باشد؟

"دارن آرنوفسکی" شاید در این فیلم به دنبال خلق "تهوع-اثر پولونسکی" ای دیگر بوده.با این تفاوت که لااقل در تهوع پولونسکی، دلیل و توجیهی برای ترس وجود دارد و کابوس ها جدا دهشتناک اند.(البته من این فیلم را اصلا دوست نداشتم چون به عقیده من دنیا زشتی کم ندارد).البته این نکته را به یاد بسپاریم که فیلم قوی سیاه با آن هنرپیشه های بنام و صورت ها و بدن های شگفت انگیزشان و طراحی لباس فوق العاده و گریم حرفه ای آنها که نورپردازی و جلوه های ویژه هم به مدد آن شتافته اند و خلاصه ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کار بوده اند که فیلم بیشترین جلوه را داشته باشد قرار نیست کمتر از فیلم پولونسکی عوام الناس دور خود جمع کند.
سخن آخر اینکه درباره هنر این زمان است که قضاوت می کند نه آنانی در وبلاگ هایشان از اینکه ناتالی پروتمن را دوست دارند و ونسان کسل را می پرستند ،می نویسند. بد نیست بگویند آیا با عشق والایشان بدن اینان را دوست دارند یا هنرشان را؟
پ.ن: در شبکه متزو معمولا از هر یک از دست اندرکاران موسیقی کلاسیک می پرسند که نخستین مواجه ایشان با موسیقی کلاسیک کی و کجا بوده؟خب فرض را بر این می گیریم که روزی از من بپرسند خانم شما کجا به افسون موسیقی کلاسیک گرفتار آمدید؟خب من با لهجه خاص خودم به فرانسوی خواهم گفت:من از وقتی در گهواره بودم موسیقی کلاسیک می شنیدم اما هچ چیز به اندازه آثار چایکوفسکی منو به وجد نمی آورد.همیشه از روی یک سری نوار 3 تایی دریاچه قو رو می شنیدم و باهاش می رقصیدم.البته نوار اپرای دومینیگو و یا دانوب آبی رو هم خیلی دوست داشتم.اما خب چایکوفسکی برای من ملموس تر بود.همونطور که چهارفصل ویوالدی رو خیلی راحت می شه در ذهن تجسم کرد.این اثر در آن سن و سال هم آنقدر گویا با من صحبت می کرد که می تونستم چشمامو ببندم باله رو تجسم کنم و به همین شیوه می رقصیدم.
خب طبیعتا وقتی فیلم قوی سیاه رو دیدم احساس کردم رویای کودکیم خراب شد و برام خیلی عجیب بود که چطور کسی می تونه چینین هذیانی رو دوست داشته باشه؟برخی می گن هنر مدرن زاده تخیلات بیمارگونه هنرمندانی است که مواد مخدر های توهم زایی مصرف می کنن که البته در قدیم در دسترس نبوده .از اصلا مگه نوابغ برای بالا بردن خلاقیتشون نیاز داشتن که به این چیزها متوسل بشن؟من مدعی منتقد موسیقی بودن نیستم اما خواندن تئوری موسیقی ، گوش دادن به قطعات کلاسیک و مدتی هم نوازندگی،حتی از زمان کودکی برای من همانقدر جذاب بود که برای همسن و سالهایم خرید و مهمونی رفتن.پس حق دارم نظر خودم را به عنوان یک دوستدار موسیقی کلاسیک ابراز کنم.
پ.پ.ن:یک نوشتار دیگه در دست انتشار در همین وبلاگ دارم که البته چون چند قطعه موسیقی و تصویر رو هم در بر داره نیاز به صرف زمان بیشتری داره.در اون نوشتار من برداشت خودم رو از باله دریاچه قو می نویسم و سعی کردم اونقدر ساده بنویسم که هر کس که تا به حال این باله را ندیده و سازهای کلاسیک رو هم نمی شناسه بتونه با یک پیش زمینه ذهنی به سراغش بره و لذت موسیقی کلاسیک رو احساس کنه.من دوست دارم مثل خون آشام ها گردن خوانندگان بی گناه رو گاز بگیرم و ببینم آیا اونها هم مثل من عاشق موسیقی کلاسیک می شن یا نه؟پس آماده باشین.اگرم خوشتون نیومد بگین.

Thursday, February 3, 2011

شلوار یا دامن؟

من در این پست برآن نیستم که به کسی توهین کنم یا یک طبقه رو زیر سوال ببرم(منظورم مردها هستند).فقط یک نوشته انتقادی هست و بس.
داشتم از سر کار می اومدم خونه.خسته و عصبانی و بی حوصله بودم و انگار با پاشنه کفشم داشتم به کوچه فحش می دادم.سه تا پسر نزدیک خونه مون ایستاده بودن. طبق معمول وقتی رسیدم دم در دستمو بردم توی جامدادیم تا کلیدمو پیدا کنم.معمولا دستم با لمس کردن تک تک اشیا کلید رو گیر می یاره اما این بار:این که فلش 16 گیگمه،این که ساز دهنی یه اکتاویمه،این یکی از اون 6تا خودکارامه،این پاک کنمه،این یه بسته کافی میکسه......اه!پس کجاس؟چیزی که اعصاب منو خورد می کرد وجود 3 تا پسر بود که جلوی پله های خونه کناری ایستاده بودن و سیگارکشان به من خیره شده بودن!البته این آقایان همانند بسیاری دیگر زل زدن به دخترها رو جزو حقوق قانونی خود می دونستن و البته مسلما این صحنه در صورت اهمیت فقط یک متهم خواهد داشت:دختری که اونجا ایستاده!حالا گیرم با مقنعه و صورت بی آرایش،لابد یه حرکتی کرده که اینا نگاش کردن!می گن هر سگی در خونه خودش شیره اما سگ ضرب المثل احتمالا مثل من ماده نبوده.من برگشتم یه نگاه خشن بهشون انداختم که گویا به هیچ چیشون نبود.خلاصه اهمیت نقل این قضیه از این جهت بود که بگم در عالم هنر و نقد هنری نیز همین ضابطه عینا حکمفرماست.میگین چه ربطی داره؟اگه هنوز حوصله ای براتون مونده بخونین:



وقتی دانشجو بودم می خواستم تابلویی با موضوع حوا بکشم.البته قبلا این موضوع رو کار کرده بودم اما چون به نتیجه دلخواهم نرسیدم دوباره شروع کردم. دنبال مدل برهنه(حالا نیمه برهنه هم قبول) می گشتم.چون دختر هستم فکر می کردم دوستام حاضر می شن مدلم بشن.اما دریغ از یه نفر!ابتدا شوخی تلقی می شد و سپس به حرف هایی از این قبیل ختم می شد که چرا می خوای ما رو لخت ببینی ؟منم آخرش گفتم:اصلا می دونین چیه تحفه ها؟اگه می تونستم همزمان هم مدل شم هم نقاش صد سال از شماها نمی خواستم این کارو بکنین.الانم اشکالی نداره یا دوباره ذهنی می کشم یا از خودم عکس می گیرم.چند سالی گذشت تا فهمیدم اوضاع وخیم تر از این حرف هاست.دیدن تصویر یک زن در تابلوها همیشه واکنش برانگیز بود:چی کشیدی تو؟مدل کیه؟ذهنیه یا از روی کسی کشیدی؟نکنه خودتی؟خب شاید بگین دلیلش جامعه ایه که به دیدن اینجور آثار عادت نداره اما واکنش همون جامعه رو در فیس بوک به آثار شخص دیگری دیدم.اینجا دیگه صحبت از بدن یک زن نبود ،راستش حدیث بوس و کنار هم نبود. کارفراتر از این حرف ها پیش رفته بود و واکنش هر دو جنس نسبت به این آثار این بود:وااااااااااااااااای!ممنون استاد!برخی هم چکامه ای، غزلی، نقل قولی،خلاصه چیزی پای نقاشی نوشته بودند.کارها به صورت آلبوم شده و به عنوان کتابی مجوز نگرفته در فیس بوک منتشر شده بود.کتاب "عشق و لجن" در نگاه نخست ایده هایی نو بود و جسارتی در بیان که برای من ستودنی بود.کلا کار روان نویس بر روی کاغذ های بافت دار رو دوست دارم.هم نقاش احساس آزادی می کنه هم اثر بی پیرایه و خودمانی تر به نظر می رسه.پس از بازنگری دوباره آثار نکته هایی به ذهنم رسید که نمی تونم نامشون رو ایراد بذارم.می تونه مربوط به سبک کار باشه و شاید هم نمادین بوده مثلا اینکه سرها در آثار ایشون خیلی کوچک هستن و درباره زن ها اندازه سینه ها از سر بزرگتره.انگار نقطه ثقل بدن زن همینه و زن با سنگینی و جهت گیری عجیبشون نمی تونه حتی کوچکترین حرکتی بکنه. من به شخصه تناسبات بدن انسان را در کارهای ایشون نمی پسندم اما این دلیلی بر خوب یا بد بودن کارها و یا داشتن دست ضعیف نیست پس نظری در این باره نمی دم.شایدهم در ناخودآگاه نقاش و یا بنا به ایده اصلی حاکم بر مجموعه، جنسیت نقش بارزی داشته که اینطوری خودش رو نشون داده.پس از چندی کتاب بعدی"د.اف و دیوانه" هم در فیس بوک گذاشته شد..البته واژه د.اف برای من چندان جالب نبود.خصوصا اینکه برخی از آثار این آلبوم به نظر من خیلی سبک بودند.یکی مرد ایستاده در میانه تابلو و دست های زنانه ای که بدنش رو نوازش می کردند و نوشته کناریش که:بعد از تو خیلی ها اومدن داف تر از تو...اما...دهنت سرویس!نخست اینکه این صحنه خیلی تکرار می شه:در کلیپ های سطح پایین خصوصا در سبک رپ یا بلک ، مردی نشسته و سیگار برگ بر لب به جلو نگاه می کنه و زن ها مست و دیوانه با هزاران دست بدنش رو لمس می کنن.اینکه این صحنه قراره نمادی از جذابیت و قدرت مردی باشه که می تونه اینهمه زن رو همزمان در کنار خودش داشته باشه به کنار.به خودی خود بسیار مبتذله چون معلومه زن های زیبا برای یه مشت دلار این کار رو می کنن و اگه مرد اینقدر موفقه چرا دوربین و نگاه ما اینقدر براش مهمه و این مرد همینطور به ما زل زده؟نتیجه من اینه که یک نقاشی با این موضوع هم ضعیفه.درضمن در عشق "د.اف تر"معنی نداره.(این نظر منه).در اثری دیگر هم اقتباسی از این قماش می بینیم:مرد که روی میز لباس زیر زن را گذاشته و به آن خیره شده و بنا به نوشته های اثر با آن حرف می زند!این هم به نظر من حاکی از عشقی است که با لباس زیر بعدی دود شده ،بر باد می رود و به درد همان کلیپ های سطح پایین یا فیلم های پور.نو می خورد.







مابقی کتاب حدیث فراق بود آمیخته با سیگار و الکل و کمربند سفت شلوار لی بر گرد کمر مرد.همان کمربند باز درکتاب قبلی که تصویر پاهای مرد با شلواری به پایین افتاده روی جلد آن زینت بخش اثر بود.نه اینکه ما نه عشق داشتیم و نه فراق اما برای من بی معنی است.ربطی هم به شلوار ندارد چون به هر حال دامن پوشان هم همین احساسات را دارند.(اما من یه بار در وبلاگ یکی از دامن پوشان خوانده بودم که درباره تست حاملگیش نوشته بود.خیلی خودمانی گفته بود که باید روی چیزی که خریده بود ادرار می کرد و نتیجه را می دید از به خطر افتادن موقعیت کاریش و واکنش رئیسش درباره حاملگیش می ترسید و....وقتی کامنت های پستش رو خوندم دود از کله ام بلند شد.حتی یک نفر اون خانم رو ماده الاغ خطاب کرد و به حال بچه ای که خواهد داشت افسوس خورد.دیگری به ارتباط با مرد دیگری غیر از شوهرش متهمش کرد و غیره و غیره!چرا؟چون خانوم از عملی که همه آدم ها انجام می دن نوشته بود.اما من در وبلاگ های شلوار پوشان به وفور می بینم که از نوشتن هیچ واژه ای ابایی ندارن و در نهایت باز هم خیل مشتاقان و هوراکشان از هر دو جنس).



آثار این آقا رو می شه در رده پست مدرنیسم ایرانی طبقه بندی کرد.زمینه ای که نقاشان ایرانی اگر اندکی هم دغدغه ماندگاری هنر ایرانی رو دارن باید جدی تر بهش بپردازن،چون هم به لحاظ تکنیکی و هم به لحاظ تئوری هنوز ضعیف و در بسیاری جهات ناشناخته است.برگردیم به کتاب:مجموعه ای مرکب از خطاطی و نقاشی ایرانی در کنار اسکیس به شیوه غربی. و از حق نگذریم کارهای کتاب د.اف و دیوانه کلاژهای زیبایی داشت و از کتاب قبلی به مراتب هوشمندانه تر و پخته تر بود.



اثر دیگر شاید در نظر اول نوآورانه باشد اما باز هم نگاه نقاش برای من غیر قابل درک باقی می ماند.یعنی چه؟چشم بر روی آلت تناسلی چه معنایی داره؟و باز هم سیل کامنت های ستایشگر از جانب مردمانی که به من می گفتن چرا زن برهنه می کشی؟به خانوم آیدا می گفتن چرا از تست حاملگی می نویسی؟و حال پرسش من این است:آیا کسی از آقای منصوری می پرسه مدلت کیه؟چرا این سوژه رو می کشی؟چرا اینقدر نگاهت به عشق جنسیه؟





نه، کسی این ها رو نمی پرسه چون نقاش یک مرده.این رو گفتم تا اگر روزی مردی قلم برداشت و خطی کشید و ملت براش هورا کشیدن اصلا تعجب نکنه و اگر زنی قلم به دست گرفت همیشه یادش باشه که یک زن نقاش بودن سخت تر از یک مرد نقاش بودنه و مستلزم تحمل بسیاری ناگواری ها.این جبر زمانه است لااقل در ایران.و فراموش نکنیم نگاه تبعیض آمیز در جمع های به اصطلاح روشنفکری و در میان انسان های به ظاهر امروزی نیز وجود دارد و همانطور قوی و استوار درباره زن صحبت می کنه که حاجی به دخترش می گه:برای پسر هیچی عیب نیست این دختره که اگه چپ جنبید آبروی همه رو می بره.
در پایان:من در هنر هیچ مرزی نمی شناسم به جز اخلاق.تاجایی که برای هنر ما موجود زنده ای قربانی نشه و یا خونی ریخته نشه و ظلمی روا داشته نشه، هنر مجازه.در گستردگی و بی مرزیش معنا و تعالی پیدا می کنه.کارهای آقای منصوری قابل تامل هستن و این نوشتار به معنای مخالفت با شخص خاصی نیست.مخاطب من این نگاه هست و بس.بد نیست ریشه عقب افتادگی جامعه خودمون رو در خودمون جستجو کنیم.

پ.ن بی ربط:وقتی با هم حرف می زدیم تنها بودم اما وقتی ازش خداحافظی می کردم این تنهایی ناگهان باد می کرد و تمام ذهنم رو می پوشوند.زن های سنتی به این احساس می گن تکیه گاه از دست دادن.اما نه.به نظر من بزرگ شدن تنهاییه.آبستن خاطرات شدن.مثل وقتی که توی اتوبوس به ساختمانهایی که کنارشون راه می رفتم نگاه می کردم و بیهوده دنبال ردی از خاطره هام می گشتم.به آسفالت خیره می شدم و دنبال چیزی آشنا می گشتم.انگار قرار بود عاشق واژه ها باشم و در تکرار هر چیز استاد طوطی ها.انگار از اینکه سنگ سوراخ شده رودی باشی لذت ببری.
پ.ن.باز بی ربط تر:بهتر که پروازت لغو شد با اتوبوس رفتی لااقل اگه چپ کنه احتمال زنده موندت هست.اینکه زندگی سگی بهتره یا مردن ...خیلی مطمئن نیستم.فقط می دونم رت ها و خرگوش ها به دلسوزی دکتری که با بی خیالی ماسکی نمی زنه و زنده زنده تشریحشون نمی کنه نیاز دارن.می دونم روح گاوها از خوندن ترجمه مقاله تولستوی تو شاد می شه .می دونم روح سگ مرده به پسری که از دیدنش متاثر شده بود لبخند می زنه.می دونم...تو باید زنده بمونی تا حیوانات یک حامی فرزانه رو از دست ندن.اصلا به مرگ فکر هم نکن دوستم.

Friday, September 17, 2010

گوستاو کلیمت

درباره آثار کلیمت حرف های زیادی برای گفتن داشتم.نقاشی که تماشای آثارش همیشه برای من آموزنده و دست کم لذت بخش بوده است.این جستار برداشت من از آثار وی است و البته خامتر از این است که به عنوان یک نقد هنری بر آثار کلیمت شناخته شود.صرفا یادداشتی است از دل برخاسته که امید است بر دل نشیند!



آشنایی من با کلیمت (اگر نمی دیدمش حتما یک طراح کوزه و میوه می شدم که استخوان های سزان را در گور می لرزاند!):

دختری 10 ساله بودم همیشه با مدادرنگی هام سفر می کردم .مدادرنگی هایی از همه نوع که سالیان سال نگهشون داشتم و تازه همین اواخر بود که نمی دونم چطوری همشون رو با هم گم کردم.انگار مدادرنگی های قد و نیم قد با رنگ های بی ربطشون به هم باید مثل کودکی من به صندوق عدم می رفتن تا با با یه سری کامل فابر کاستل جایگزین می شدن.



Uploaded with ImageShack.us
از مشهد به خونه داییم در تهران اومدم.توی اتاق داشتم مانتومو در میاوردم و لباس عوض می کردم که تابلوی روی دیوار میخکوبم کرد.تصویر مادر و کودکی که در آغوش هم و در بستری از پیچک ها و گل ها خفته بودن.با دیدن این پرده نقاشی هوس خوابیدن و رشک بودن به جای آنها به جان هر آدمیزادی می افتاد.تابلویی که بعدها فهمیدم دیتایلی از تابلوی سه مرحله زندگی کلیمت بوده و در چپ تابلو پیرزنی فرتوت هم قرارداره که به سبب نازیبا بودن حذف شده.پس مادر و کودکی در کار نیست مثلا این منم و کودکی من در کنار هم و پیری من که هر دوی ما رو با حسرت در بر گرفته.شاید هم منظور کلیمت دقیقا همین بوده:دردناکی پیری!البته بخش انتخابی به زعم من می تونست از بهترین تابلوهایی باشه که با موضوع مادر و کودک کشیده شده.برخلاف بیشتر این آثار که زن انگار مجسمه ای هست که مجسمه دیگه ای رو در دست گرفته و عاری از احساس بودنش نمایانگر اینه که نقاش یه مرده!موجودی که هرگزنه عشق ونه مادری رو تجربه کرده و نه خواهد کرد و حتی مادر و کودک های اطراف رو هم نقاشانه تماشا نکرده و همیشه در بند ظاهر باقی خواهد ماند.
تابلوی بوسه هم تابلوی دیگری بود که قبلا (باز هم دیتایلش رو)دیده بودم.در زمان کودکی و با توجه به آموزه های ارزشمند جامعه فرهیخته مون تنها فکری که با خودم می کردم این بود که انگار زن تابلو داره خورده می شه و چقدر بوسیده شدن توسط اون مرد براش چندش آوره و اگر غیر از اینه لابد اون زن خیلی احمقه!فکری که الان بهش می خندم اما در ویکی پدیای فارسی هم وقتی واژه کلیمت رو جستجو می کنین به این عبارت بر می خورین:
یک نقاش نمادگرای اتریشی و یکی از برجسته ترین اعضای آرت نوو وین بود. کارهای برتر او عبارتند از نقاشی، نقاشی‌های دیوارنما، انگاره و کارهای هنری دیگر که بسیاری از آنها در نگارخانه نمایش داده می‌شوند. موضوع و سبک اصلی نقاشی‌های کلیمت بدن زنان بود.
انگار بیننده ایرانی به جز بدن زنان چیزی از این نقاشی ها نمی فهمه.واقعا باعث تاسفه.




مکتب هنری کلیمت(شرمنده ام که برخلاف اعتقادم دارم طبقه بندی ات می کنم بت زیبایی شناسی من!)شاید اتریشی بودن و پرداخت به پس زمینه و نقوش کلیمت را در رده هنرمندان آرت نوو قرارداده اما سبک وی کاری فراتر از نقش آفرینی و زیبا سازی منسوب به هنر نوست.گویی در مقایسه با آثار کلیمت یگانه رسالتی که هنر نو در برابر هجوم مدرنیسم بر دوش خود احساس می کرد جزئی نگری و بازگشت به طبیعت و گاه حتی ابداع نقوشی تازه بود همانگونه که در آثار کلیمت نقوش طبیعی را در کنار نقوش چهارگوش و یا پیچک ها و گل هایی که در دنیای ما وجود خارجی ندارند می بینیم
مدل های کلیمت با صورت های بسیار روشن و موهای سرخ (پ.ن) بسیار رمز آلود جلوه می کنند و صحنه های هم آغوشی و عشق در این آثار با نوعی معصومیت و زیبایی توام است.عشق آنقدر پررنگ جلوه می کند که در بدبینانه ترین نگاه های منتقدین هنری نیز برداشتی از شهوانی بودن را بر نمی تابد،اروتیسم محض.(برداشت من از اروتیسم پور.نو.گرافی و خلق تصاویری صرفا سک.سی نیست بلکه توامان غریزه و احساس است.).
نگاه و برداشت من از آثار کلیمت:

کلیمت به عنوان یک هنرمند به رسالت اصلی هنر یعنی زیباتر ساختن و تحمل پذیرتر کردن دردهای دنیای بیرون پایبند بود.یکی از رموز زیبایی و جاودانه ماندن آثارش لذت از آثار هنری به مثابه لذتی جنسی است.اروتیسمی نهان در فرم های مارپیچ ،گرد و خطوط نرم(غیرشکسته) و رنگ های شاد و گرم در کنار پیکره های مهتابی که به تابلوها جلوه ای رویایی بخشیده.اما همانگونه که پیشتر اشاره شد این جنبه،سایر جوانب را کمرنگ تر نکرده.کلیمت همانند بونارد در طراحی از مدل های برهنه از معنا فاصله نگرفته و همچنان رمزگونگی بر پرده های نقاشی اش سیطره سنگینی دارد.و البته ذکر این نکته ضروری است که هنوز هم از سوی برخی محکوم به هرزه نگاری و تاکید بیش از حد به جسم زنانه می شود که البته مسلما این نگاه هنردوستان و هنرمندان نیست.این گاه تاریک اندیشان دنیای ماست که متاسفانه تعدادشان کم هم نیست.اما به هر حال اروتیسم نکته ای است که همه درتحلیل این آثار در آن اشتراک نظر دارند.چه ویکی پدیای انگلیسی چه فارسی و چه مردم کوچه و بازار(البته در اینترنت) که گاه در وبلاگ هایشان از این تصاویر به عنوان انگاره هایی از عشقبازی آرمانی استفاده می کنند.


Uploaded with ImageShack.us
ازنقطه نظر رنگ آمیزی رنگ های گرم وبه خصوص رنگ طلایی در آثار معروفی چون بوسه،گلد فیش و دوستی از دیگر مشخصاتی است که به چشم می خورد.زن و مرد تابلوی بوسه در بستری رویایی از گل ها و برگ های طلایی جاخوش کرده اند و در تابلوی سه مرحله از زندگی این رنگ به جلوه ای از حسرت از گذشته ای ناب و از کف رها شده بدل می شود.گاه نیز طلایی در پرتره ها بر زیبایی و جنبه اشرافیت پرتره می افزاید.و البته ناگفته نماند که کاربرد این رنگ را در معماری آرت نوو(خصوصا معماری داخلی) نیز می توان مشاهده کرد.
رنگ های گرم در کنار مکمل هایشان جلوه زیبایی به تابلو ها می بخشند همانگونه که درطبیعت نیز چنین است.
ولی آبی...در اسرارآمیزی تمام گاه در کنار طلایی ،نمایشی از لذت(شاید هم بروژوازی) وگاه تنها برای جلوه بخشیدن به رنگ های گرم و گاه به تنهایی در ترکیبش با سفید غمگنانه و مرموز سردی و فسردگی را در عین زیبایی به نمایش می گذارد.رنگ ها در نقاشی های کلیمت نه تنها عنصر شکل دهنده هستند بلکه راز هایی مگو هستند که هر بیننده از آنها چیزی در خور سواد بصری و ژرف اندیشی خود در می یابد.


Uploaded with ImageShack.us
پ.ن :زن های موسرخ با پیکره های مهتابی و گیسوانی پر از خزه و برگ و گل از دیگر نکات در خور توجه تابلوهاست.موسرخ بودن جلوه ای از تفاوت است.این رنگ حتی به چهره های بی حالت و حتی ساده لوح چاشنی سک.سی بودن و باهوش بودن (توامان) می بخشد.(یک نمونه از موفقیت این رنگ را می توان در چهره لنا کاتینا(یکی از تاتوها،خواننده های مشهور پاپ )جستجو کرد،آیا با رنگ موی طبیعی خودش-بلوند- به این موفقیت دست پیدا می کرد؟
http://wallpapercavern.com/wallpapers/tatu_65-800x600.jpg
در تحلیل علمی این رنگ مو که به زعم نویسنده وبلاگ زن نارنجی از رموز اصلی موفقیت آثار کلیمت بوده است این را نقل قول می کنم:
مردمان مو قرمز تنها دو درصد از مردمان جهان را تشکیل می دهند. دلیل این رنگ را جهشی در کروموزوم ١٦ می دانند. از قدیم می گفتند که بیشتر مو قرمزها در ایرلند زندگی می کنند و پس از آن اسکاتلند با ١٤ در صد مو قرمز، جلو دار دیگر سرزمین هاست. ٢درصد آلمانها مو قرمزند و در آمریکا و انگلستان تنها ٤ درصدشان از این پدیدهء طبیعی بهره برده اند. وقتی همه را سر جمع کنیم می بینیم که ژرمن ها، انگلساکسون ها، کلت ها و وایکینگ ها بزرگترین گروه مو قرمزها را تشکیل می دهند و گفته می شود که تا سال ٢١٠٠ نسلشان مغلوب نسل ِ تیره موها خواهد شد و از بین خواهد رفت. مو قرمزها پوستی بسیار روشن دارند و تعداد موهایشان از بلوندها و مو خرمایی ها بسیار کمتر است. به ندرت موهایی کلفت دارند و بیشتر اوقات موهایشان مانند سیم ظرفشویی تاب دار و وز کرده است. موقرمزها را از قدیم آدمهایی رازآلود، متفاوت و خاص،جذاب، گاه اروتیک و گاه معصوم و دارای هاله ای قدسی می دانسته اند. و گاهی نیز آنها را با جادوگران اشتباه می گرفته اند.
پ.پ.ن:با توجه به مشکل فنی پیش آمده در مرورگر من شکل این پست بهم ریخته و من واقعا پوزش می خوام و البته اگه راه حلی برای حل مشکلم دارین بهم بگین.ممنونم

Sunday, April 4, 2010

طرح روي جلد کتاب:ديکته و زاويه


توي نشابور و خونه مامان بزرگم،داشتم توي کتاب هاي داييم دنبال غنيمت جنگي مي گشتم.اين کتاب يکي از دستاوردهاي من در اون روزه.البته بايد فاش کنم که هنوز نخوندمش اما اين طراحي کوبنده نظر منو جلب کرد:دانش آموز بد با دشنه اي در قلبش!حساب دو دو تا چهار تا يا همون چيرگي محض منطق.جمله تلقيني ما حرف شنو هستيم به معناي اينکه خوب نيستيم و قراره آدم بشيم و...

Sunday, November 29, 2009

هنر منحط!!!





www.deviantart.com
به تازگي با اين سايت آشنا شدم سايتي که يکي از دوستانم هم در اون براي خودش فضايي ايجاد کرده و عکس هاشو (که من خيلي دوستشون دارم) توش مي ذاره.پيش از اين به ديد يک سرويس دهنده صرف بهش نگاه مي کردم و حالا که فهميدم چيه و کيه عاشقش شدم


چندي پيش همين دوستم خوره کارتون کشيدن به جونش افتاده بود که من تو دلم مي گفتم حتما به خاطر سن و سالشه (آخه حدود 18 سالشه فقط) و مدام درباره اين سبک سوال مي پرسيد.خب البته الان درکش مي کنم چون از وقتي نقاشي ها و عکس ها (اگه به مفهوم کلاسيک بشه بهشون عکس يا نقاشي گفت چون مسن تر ها نمي خوان سر به تن هيچکدوم از اين شيطونک ها باشه) رو توي اين سايت ديدم احساس کردم چقدر اشتباه مي کردم.حالا مي فهمم چرا خيلي وقتا اصلا نمي تونستم نقاشي کنم و علي رغم اينکه سرانگشتام مور مور مي شدن که يه جايي رو رنگي کنم يا يه کاغذ رو خط خطي کنم (اشتباه نکنين اين دو تا وسوسه مجزا هستن و هر روز يه کدومشون سراغ آدم مياد) از همون اول دستم مي لرزيد.حالا مي فهمم چرا.نمي دونم کدوم ابلهي گفته محدوديت باعث ايجاد خلاقيت مي شه؟من معتقدم ما شرقي ها اينقدر توي ذهنمون تابو داريم که هميشه وقت بيان که مي شه زبونمون بند مياد : ايني که مي کشم بقيه دربارش چي فکر مي کنن؟واي من دارم بدن يه زن رو مي کشم؟اينقدر واضح؟شرم آور نيست؟اين رنگ بندي يه کم غير معمول نيست؟و...انگار هميشه يه نفر با يه قلم موي سياه بالاي سرم ايستاده تا هر چي مي کشم روش ضربدر بزنه



وقتي ديدم آدم ها چقدر راحت کارهاشون رو در معرض ديد مي ذارن و اينقدر راحت هر موضوعي رو به تصوير مي کشن.،وقتي ديوار نگاره ها و کارتونهاي حتي خيلي پيش پا افتاده رو ديدم فهميدم تنها کاري که بايد بکنم اينه که راحت کار کنم هر چند گاهي اين سخت ترين کار ممکنه.
خودتون قضاوت کنين:اينها زيبا نيستن؟زيبا مثل عربده هاي گيتار برقي مثل حرکات راحت يه استريت دنس مثل جيغ مثل تمام خوشي هاي بي معني و خالص