Showing posts with label vegan. Show all posts
Showing posts with label vegan. Show all posts

Tuesday, March 15, 2011

مرگ به جرم زیبایی

با بال های سرخش در آب می رقصد.پولک های براقش و چشم های سیاه سیاه گرد گرد خیره مانده اش،لب های همیشه نجواگرش هوا را حریصانه می بلعد.شبیه عروسی ست که جامه سرخ رنگ به تن کرده باشد.دارد خفه می شود.لال است و نمی تواند از گرسنگی بنالد.تنش زخمی است.همه این ها زیباست چون نگاه ما از پولک های طلایی اش فراتر نمی رود.
به گناه زیبایی در قفس شیشه ای زندانی ست و به عبث به دیوارهای شیشه ای تن می ساید.اینجا همانجایی است که زیبایی را بر نمی تابد.اینجا سرزمین مرگ است جایی که ماهی قرمز به نشانه زندگی در تنگ بلور ،هر سال می میرد.جایی که آرزوهای کودکانش به باله ظریف ماهی قرمز بسته است. ماهی کوچکی که چه آرزوها را بر آورده سازد و چه نه ، یگانه آرزوی خود، آزادی را ، به گور می برد.



با تحریم خرید ماهی های قرمز ،جان این جانداران کوچک را نجات دهیم و از سود تجارت پر سود و کثیف خرید و فروش حیوانات خانگی بکاهیم.ماهی قرمز در سفره هفت سین ایرانی جایی ندارد.همانگونه که در تابلوی هفت سین کمال الملک هم اثری از آن نمی بینیم.نمادهای زندگی در سفره هفت سین ،سیب سرخ شناور در آب یا گل های سرخ هستند.امیدوارم روزی این سنت نادرست که ریشه ای در آیین ایرانیان باستان ندارد و سنتی وارداتی است، فراموش شده و منسوخ گردد.

پ.ن:نقاشی بخشی از کار 4 سال پیشم به نام پیغام ماهی هاست و شباهت دادن ماهی ها به نماد یین-یانگ.ماهی ها شاید مظلوم ترین حیوانات باشند.حتی دسته ای از گیاهخواران خوردن آنها را مجاز می دانند.
پ.ن.ن:حتما می دانید چه بر سر ژاپنی ها آمد.یکی می گفت این غضب خداست!آدم چی می تونه بگه؟بعضی حرف ها اینقدر بی معناست که آدم را لال می کند.شاید بگید در دنیایی که اینهمه آدم بر اثر زلزله و سونامی جان سپردند تو از مرگ ماهی ها می گی؟جواب:بله!5 تا6 میلیون به چند هزار می چربد!نمی چربد؟چرا؟چون ماهی ها زبان ندارند؟زندگی زندگی است و به اعتقاد من به عنوان یک حامی حقوق حیوانات، در هر شکل و اندازه ای زیبا و ارزشمند.برای ژاپنی ها متاسفم و بیشتر برای خودمان که 6 ریشترش هم مملکتمان را بر باد فنا می دهد.

Thursday, December 16, 2010

روز ها و فنجان ها،عنکبوت ها و آدم ها


روزهـا پـُر و خالي ميشــوند ...
مثل ِ فنجان هاي ِ چـاي در كافه های بعد از ظهر...
امـا هيـچ اتـفاق ِ خاصـي نمي افتـد ! ...
اينكه مثلا تـو نـاگهــان ، در آن سوي ِ ميـز نشستــه باشي
رسول یونان


شبی با دوستی در یکی از همین کافه های بعد از ظهری نشسته بودیم.تولدش بود.ما نمی دونستیم و به ما هم نگفته بود.با چکمه و دامن و پلیور بافتنی و صورت مهتابی و عینک فریم مشکی اش و لبخندی بر لب شاد و سرزنده می نمود.تنها نشان تولد یک برش کیک بود که در کمال تعجب دوستمون براش توضیح دادیم که در این کیک نه تخم مرغی به کار رفته و نه شیری.همینطور که گپ می زدیم احساس کردیم چیزی در فضا آزارش می ده.اما خودش توضیح داد که نه. من امشب ناراحتم.احساسش رو درک می کردم روز تولد،روز ولنتاین یا سپندارمذگان ،شب یلدا...بیشتر غمگینت می کنن چون توقع خاصی ازشون داری که اونو برآورده نمی کنن.
اون شب از عمق تنهایی هامون می گفتیم و اینکه به هر حال در قسمت خرم تنهایی* هم آدم گاهی دلش برای کسی تنگ می شه که نیست و البته اگه بود هم فرق چندانی نمی کرد و چرا اصلا باید چنین باشد و چنان...


گفتم سرتو بالا بگیر.جلوتو نگاه کن،اول منظورمو نفهمید اما بعد:
یک عنکبوت معلق در فضا، از تاری آویخته، درست روبروی نیم رخش ایستاده بود!
من گفتم ما هم مثل این عنکبوت هستیم .
نمی دونیم الان یه نفر داره نگامون می کنه یا نمی کنه....
این سقفی که ازش آویزون شدیم کجاست...این فنجون ها و میزها به چه کاری می آن؟
آره!
این یه اتفاق بود چیزی که شاعر گرانقدر نادیده گرفته بود:لحظه ای پر اوج*،نشانه ای شگفت!

پ.ن:*:سهراب سپهری.تا حالا از این لحظه های پر اوج داشتین؟حتما داشتین.اما من هم "لحظه پر اوج "رو داشتم و هم "ناگهان تو آنسوی میز" رو.
پ.پ.ن:این دوست عزیز داره می ره هند ،فقط می تونم بگم خوش به حالش و امیدوارم بهش خوش بگذره.ما هم نمیریم و بریم یه جایی که حیوونا رو با خیال راحت در حال گردش توی خیابون ببینیم.
پ.پ.پ.ن:این طرح رو با دو تا خودکار کشیدم و به این نتیجه رسیدم که می تونه کار جالبی باشه که آدم با خودکار نقاشی بکشه.فعلا با اسباب بازی جدیدم سرگرمم تا ببینم چی از توش در میاد.

Thursday, November 25, 2010

خدایا سپاس که بوقلمونم نیافریدی

جشن شکرگزاری نزدیک است و به شکرانه آن بوقلمونی را سرخ کرده بر سر میز نهاده.دست ها را در هم حلقه کرده دعا می خوانیم و خدای را سپاس می گوییم که بوقلمون را زبان انگلیسی نیاموخت و به جای دو مشت محکم دو بال چاق به وی عطا نمود.چشمان بسته ام بوقلمون را تجسم می کنند و لبان دعاخوانم لحظه به نیش کشیدن را منتظرند و دستان اسیرم چابکسرانه سر بزنگاه چنگال را برداشته و ران بوقلمون را جدا خواهند کرد.خدایا این دعا برای چیست؟برای اینکه لحظه حمله را شیرین تر کند؟آیا بوقلمون هم لحظه ای که با تمام توان جسم سنگینش را با خود می کشید شکرگزار نعمت هایت بود؟

Tuesday, November 16, 2010

روز عزای گوسپندان

و خداوند قوچی را به جای اسماعیل برای ابراهیم فرستاد تا قربانی کند *اینک که چاقو در دستی بلاخره باید سری را ببری*باشد که توحش هماره زنده و پایدار بماند* و خدای ستمگران از خون سیراب گردد*و تا قرن ها گوسپندان بی نیاز از گرگان باشند *و دم آخر با آفتابه ای آنان را آب نوشانید که تشنه از دنیا نروند* باشد که متوهم گردید که در عین ستمگری مهربان و دلسوزید*

Sunday, October 31, 2010

Alabama

دلم برای با احساسترین سگ پناهگاه تنگ شده.سگی کرمی.یا نه. شاید سگی به رنگ خاک درغروب بیابانی پاییز زده و دورافتاده ،با آفتاب گردان های خشکیده و حزین.با علف هایی که زمانی از امید های دور سرشار بودند.(منظره ای که پس از نخستین بار دیدن این سگ در راه برگشت با دوستانم بهش برخوردم.)



وقتی نوازشش می کردم سرشو بالا می گرفت به پاهام می چسبید و با تمام وجود گرمای دستم رو ادراک می کرد.گوش های کوچکش به قلبم نزدیک می شد و احساس می کردم تنها موجودیه که توان شنیدن این آوا رو داره .صدایی که هیچکس تلاش نکرد بشنوه. سرش با نوازش دستام می رقصید و در پایان خودش رو روی خاک می انداخت و منتظر نوازش های بعدی می موند. سگی مثل سایر سگ های پناهگاه.مثل همه سگ های بی پناه این شهر،این کشور ،این دنیا.مثل همه انسان هایی که به مهر ورزی نیازمندند اما گویی این تنها سهم اندکی از موجودات نیکبخت این دنیاست.
دلم می خواست با خودم می بردمش تا با خرس عروسکیم جایگزینش کنم.عروسکی که بغلم می کنم و گرمای تنم رو به خودش می گیره جوری که با چشمان بسته احساس می کنم موجود زنده ای در کنارمه.آدینه ای رو به یاد می آرم که وقتی از قیلوله بیدار شدم و چشمم به آسمان کبود افتاد و تمامی نداشته ها و حسرت هایم رو به یادم آورده بود.انگار دستی گلویم رو فشار می داد که ناگهان قلبم به تپش افتاد.آنقدر تند که وحشت زده شده بودم. دلم می خواست داد بزنم اما می دونستم هیچکس نیست.عروسک رو محکم به سینه ام فشار دادم تا قلبم منفجر نشه انگار نه این یک غم که بلکه یک درد جسمانی بود .این حس وحشتناک با گریه کمی فروکش کرد و در نهایت در ناکجایی از این تیرگی به خواب رفتم و در ابتذال همیشگی از خواب بیدار شدم و عروسک همچنان با گوش های مضحکش در کنارم خوابیده بود.از این احمقانه تر هم امکان پذیر هست؟
الان که اینهارو می نویسم حتما سگ در شب پناهگاه خوابیده.نمی دونم به دختری که اونروز نوازشش کرده بود فکر می کنه یا نه؟ نمی دونم سگ نر بود یا ماده؟از کدوم دسته سگ ها بود؟قدیمی ها یا تازه واردها؟شاید بی ربط به نظر برسه اما دوست دارم آلاباما صداش کنم.الان دارم به این آهنگ جان کولترین رو گوش می دم و به این موجود دوست داشتنی ستم کشیده فکر می کنم.
برای توضیح بیشتر درباره واژه آلاباما می تونم به شعر آغازین کتاب :سیاه همچون اعماق آفریقای خودم .مجموعه اشعار لنگستون هیوز با ترجمه و صدای احمد شاملو اشاره کنم.
دوستت دارم آلاباما،به خاطر آغوش بی دریغ و خنده های خالصانه ات.به خاطر عشقت که مثل
چترهای قاصدک در هوا پخش می شه و به من می آموزه که باید عشق رو رها کرد نه آنگونه که انسان ها از هم دریغش می کنن. و در نهایت اینکه عشق ممکن است.حتی با تن خاکی و آفتاب سوزنده ظهر.

Friday, July 9, 2010

enfin...

تماشای مرگ خیلی وحشتناکه از اون وحشتناکتر مرز باریکش با زندگیه در لحظه ای که موجودزنده، مرده تلقی میشه.



آیا لحظه ایستادن قلبه؟یا لحظه ای که موجود محتضر مرگ خودش رو می فهمه و تسلیم می شه؟چه تجربه یگانه ای.احساسی که دهشتش هر زنده ای رو منقلب می کنه :لحظه ای که تمام دارایی مااز شادی و رنج از دستان لرزانمون رها می شه و به نقطه نامعلومی پرتاب می شیم یا شاید هم در مرداب واری فرو می ریم و یا اصلا چیزی که نمی شه تا زمانی که زنده ایم با هیچ واژه ای توصیفش کنیم....
امروز از دیدن مردن گربه کوچک توی بغلم مبهوت شدم و تا الان غیر از چای نتونستم چیزی بخورم.دلم یه کم قهوه می خواست که تلخی مزه سیگارو ببره چون دیگه تلخی بسمه. اما نبود.فلاسک چایی رو جلوی خودم گذاشتم و از پای کامپیوتر بلند نشدم گاهی بلند شدم و راه رفتم سعی کردم درسمو بخونم اما تا این لحظه نتونستم.بلاخره الان تونستم گریه کنم همین
الان. 8 ساعت از مرگ گربه گذشته.



صدایی شبیه صدای یه بچه رو از خودش در می آورد و به طور متناوب اینکارو تکرار می کرد.شگفت اینکه در این صدا نشانی از درد و رنج نبود.خالص و رها از معنا:مثل صدای بچه ای که تازه دنیای اطرافش رو دیده.و آخرین حالتی که داشت همین تصویر قرمز رنگ وسطه.تصاویر دیگه مربوط به دیشبه و زمانی که کمی احساس آرامش پیدا کرده بود.حالتش شبیه ناتوانیه که بی هیچ تکیه گاهی سر بر بازوی خودش گذاشته و مویه کنان تسلیم شده.چه حالت آشنایی.

Thursday, July 8, 2010

that`s why i`m a vegeterian

اسمشو بذارین ژست روشنفکری یا ادا و اصول عرفانی اونم برای یه آدم مادی مثل من.اما من می خوام بدونم مگه بچه ای که هر عید یک ماهی رو می کشه و توی هر عروسی و مهمونی حاجی و کوفت و درد دیگه سر بریدن یه گوسفندو تماشا می کنه قراره چی بشه؟
امروز یه بچه گربه رو مهتا از دست یه عده بچه(وای که چقدر از آدم ها متنفرم خصوصا اینجور بچه ها) نجات داد.خیلی ترسیده و آزار دیده.احساس می کنم حتی درست نمی تونه ببینه و روی پیشونیشم رد یه زخم کهنه دیده می شه.خیلی لاغر و رنجوره و از این گربه های پلنگیه که فعلا زیباییش زیر سایه الطاف اشرف مخلوقات به کلی محو و نابود شده.کاری به فرهنگ گوشت خواری و نگاه تحقیر آمیز انسان به طبیعت ندارم ،اینهمه حیوون که به خاطر ما راهی کشتارگاه می شن و یا زنده زنده پوست کنده می شن.چرا؟چون ما بتونیم سر میز با یه لباس شیک شمع و گل بشینیم و با کسی که دوست داریم استیک ببریم و بلمبونیم و لبخند بزنیم.یا با کفش های چرمی و شیک و پالتوی پوست شلنگ تخته بندازیم.گور پدر طبیعتی که به خاطر خودخواهی ما نابود می شه و اینهمه حیوون محتضر.و البته در نهایت گوشتخواری ما رو هم می کشه که این قانون طبیعته و واقعا چیزی به اسم "کارما" وجود داره.اینو می خواستم بگم:این بچه گربه یکی از بی شمار قربانیان فرهنگ والاییه که به ما یاد داده انسان اشرف مخلوقاته و طبیعت برای خدمت به ما آفریده شده و بس.
خلاصه اینکه من می ترسیدم کاری بکنم که بدتر به این بچه گربه آسیب بزنم و باعث مرگش بشم( به عبارت دیگر حجت انسان ها رو به این موجود ضعیف تموم کنم و حق مطلب رو ادا کنم) اولین کاری که کردم تماس با دوستم بود که ببینم آقای دکتر نظرش در این باره چیه؟اونم گفت باید بهش شیر بدم تا آروم بشه و بغلش کنم تا احساس آرامش پیدا کنه و در جای تاریک و دنج و آروم نگهش دارم.یکم آروم شدم وقتی فهمیدم به احتمال زیاد زنده می مونه و وضعش چندان بحرانی نیست.(شبیه وضع ما که به نسبت اروپایی ها وضعمون بحرانیه ولی به نسبت به خیلی از هموطنانمون خیلی هم وضعمون خوبه چون هنوز زنده ایم و باید شاکر باشیم)
گربه تو بغل من شبیه آدمی بود که دیگه به هیچ چیزی توی این دنیا باور نداره.مثل کسی که از همه جا بریده و داره از خودش می پرسه چرا زنده ام؟نگاهش خیلی دردناک بود.شاید حتی محبت منو باور نداشت و انتظار داشت هر لحظه یه تیپایی از من بخوره.درکش می کنم چون آدم ها از اینکارا زیاد می کنن.خیلی کم شیر خورد تازه همون مقدار کم رو هم با سرنگ به خوردش دادم.باهاش حرف زدم و نوازشش کردم.رقت انگیزترین بخشش این بود که وقتی یادم اومد بچه گربه ها رو مادرشون از پس گردنشون می گیره و جابجا می کنه و کلا در ناحیه گردن حساسن،گردنشو نوازش کردم و ناگهان دیدم تکونی خورد و آروم به جهتی که من نوازشش کردم دراز کشید و عضلاتشو شل کرد.انگار مهر مادری براش یه خاطره ازلی بود که ناگهان زنده شد.حق طبیعی کودک هر موجود زنده ای که هم اینک به واسطه من بهش داده می شد.مدلسازی شده ، مصنوع و زمانمند! اونهم فقط وقتی که من،خواهرم یا مامانم وقت داشته باشیم.
پ.ن:خبر خوش:مامانم گفت گربه آروم خوابیده و به نظر آروم می رسه.این دو روز باید حسابی بهش برسم و وقتی ترسش ریخت و حالش جا اومد ازش عکس می گیرم تا ببینینش.الان می دونم فلاش دوربینم ناراحتش می کنه.
پ.پ.ن: الان چاره ای ندارم جز در دست گرفتن کاسه چه کنم؟خب چه کنم؟نمی تونم به چیزی که غیر مستقیم به گربه آزار رسونده آویزون بشم و ازش بخوام گربه رو نجات بده چون خودش قبلا فرموده ما حق داریم روی این زمین هر غلطی خواستیم با سایر موجودات یا سایر آدم هایی که خوشمون نمیاد بکنیم.البته منکر نمی شم که باید اینکار رو قاعده مند انجام بدیم.

Sunday, December 13, 2009

vegeterian


در روزهاي زمستاني حيوانات رو فراموش نکنيم.غذا دادن به گربه ها و سگ ها-اگه سگ ديدين- و پرنده ها فراموش نشه .