Thursday, July 8, 2010

that`s why i`m a vegeterian

اسمشو بذارین ژست روشنفکری یا ادا و اصول عرفانی اونم برای یه آدم مادی مثل من.اما من می خوام بدونم مگه بچه ای که هر عید یک ماهی رو می کشه و توی هر عروسی و مهمونی حاجی و کوفت و درد دیگه سر بریدن یه گوسفندو تماشا می کنه قراره چی بشه؟
امروز یه بچه گربه رو مهتا از دست یه عده بچه(وای که چقدر از آدم ها متنفرم خصوصا اینجور بچه ها) نجات داد.خیلی ترسیده و آزار دیده.احساس می کنم حتی درست نمی تونه ببینه و روی پیشونیشم رد یه زخم کهنه دیده می شه.خیلی لاغر و رنجوره و از این گربه های پلنگیه که فعلا زیباییش زیر سایه الطاف اشرف مخلوقات به کلی محو و نابود شده.کاری به فرهنگ گوشت خواری و نگاه تحقیر آمیز انسان به طبیعت ندارم ،اینهمه حیوون که به خاطر ما راهی کشتارگاه می شن و یا زنده زنده پوست کنده می شن.چرا؟چون ما بتونیم سر میز با یه لباس شیک شمع و گل بشینیم و با کسی که دوست داریم استیک ببریم و بلمبونیم و لبخند بزنیم.یا با کفش های چرمی و شیک و پالتوی پوست شلنگ تخته بندازیم.گور پدر طبیعتی که به خاطر خودخواهی ما نابود می شه و اینهمه حیوون محتضر.و البته در نهایت گوشتخواری ما رو هم می کشه که این قانون طبیعته و واقعا چیزی به اسم "کارما" وجود داره.اینو می خواستم بگم:این بچه گربه یکی از بی شمار قربانیان فرهنگ والاییه که به ما یاد داده انسان اشرف مخلوقاته و طبیعت برای خدمت به ما آفریده شده و بس.
خلاصه اینکه من می ترسیدم کاری بکنم که بدتر به این بچه گربه آسیب بزنم و باعث مرگش بشم( به عبارت دیگر حجت انسان ها رو به این موجود ضعیف تموم کنم و حق مطلب رو ادا کنم) اولین کاری که کردم تماس با دوستم بود که ببینم آقای دکتر نظرش در این باره چیه؟اونم گفت باید بهش شیر بدم تا آروم بشه و بغلش کنم تا احساس آرامش پیدا کنه و در جای تاریک و دنج و آروم نگهش دارم.یکم آروم شدم وقتی فهمیدم به احتمال زیاد زنده می مونه و وضعش چندان بحرانی نیست.(شبیه وضع ما که به نسبت اروپایی ها وضعمون بحرانیه ولی به نسبت به خیلی از هموطنانمون خیلی هم وضعمون خوبه چون هنوز زنده ایم و باید شاکر باشیم)
گربه تو بغل من شبیه آدمی بود که دیگه به هیچ چیزی توی این دنیا باور نداره.مثل کسی که از همه جا بریده و داره از خودش می پرسه چرا زنده ام؟نگاهش خیلی دردناک بود.شاید حتی محبت منو باور نداشت و انتظار داشت هر لحظه یه تیپایی از من بخوره.درکش می کنم چون آدم ها از اینکارا زیاد می کنن.خیلی کم شیر خورد تازه همون مقدار کم رو هم با سرنگ به خوردش دادم.باهاش حرف زدم و نوازشش کردم.رقت انگیزترین بخشش این بود که وقتی یادم اومد بچه گربه ها رو مادرشون از پس گردنشون می گیره و جابجا می کنه و کلا در ناحیه گردن حساسن،گردنشو نوازش کردم و ناگهان دیدم تکونی خورد و آروم به جهتی که من نوازشش کردم دراز کشید و عضلاتشو شل کرد.انگار مهر مادری براش یه خاطره ازلی بود که ناگهان زنده شد.حق طبیعی کودک هر موجود زنده ای که هم اینک به واسطه من بهش داده می شد.مدلسازی شده ، مصنوع و زمانمند! اونهم فقط وقتی که من،خواهرم یا مامانم وقت داشته باشیم.
پ.ن:خبر خوش:مامانم گفت گربه آروم خوابیده و به نظر آروم می رسه.این دو روز باید حسابی بهش برسم و وقتی ترسش ریخت و حالش جا اومد ازش عکس می گیرم تا ببینینش.الان می دونم فلاش دوربینم ناراحتش می کنه.
پ.پ.ن: الان چاره ای ندارم جز در دست گرفتن کاسه چه کنم؟خب چه کنم؟نمی تونم به چیزی که غیر مستقیم به گربه آزار رسونده آویزون بشم و ازش بخوام گربه رو نجات بده چون خودش قبلا فرموده ما حق داریم روی این زمین هر غلطی خواستیم با سایر موجودات یا سایر آدم هایی که خوشمون نمیاد بکنیم.البته منکر نمی شم که باید اینکار رو قاعده مند انجام بدیم.

Tuesday, July 6, 2010

در ستایش روزمرگی



دست در حلقه فنجان چای هر روز عصر. آویخته به میله اتوبوس هر روزی.
درپاسخ سلام های سرد و لبخند های ساختگی. وقتی به گرد و غبار کفشت و چروک لباست فکر میکنی.می شه هر چیزی رو کمرنگ تر کرد.
هر چیزی رو.
گل قالی رنگ سرخش رو می بازه.
مطابق جمله همه بزرگتر های هفت گوشه عالم:زمان همه چیزو حل می کنه.
آره موافقم.البته صرف نظر از اینکه در نهایت همه ما رو هم می بلعه.
پشته ای از علف های هرز آرزوهای ما رو می پوشونه.
کی می گه بده؟مگه پیش از ما مردم رویا نداشته اند؟
مگه فقط من بودم که سوار قطار غرق در سردی صندلی ها و نگاه های غریبه ها توی دفترچه اسکیس زدم یا شر و ور نوشتم یا افکارم را( هر چه مهملانه تر،بهتر) پرواز داده ام؟
فقط من گوشه روزنامه و جدول نیم حل شده با مداد اشکال الفیه شلفیه ای کشیدم و بعد با چند خط اضافی مخدوشش کردم تا فقط خودم ببینم؟همیشه هم یه جوره:یه آدم شبیه مجسمه پیش ساخته بتنی رو بغل کردم و اونم که هیچی.خب بتنه دیگه دست خودش نیست.
شایدم من دارم سخت می گیرم.خلاصه مجبوری در حین کشیدنش به هم کوپه ایت بگی:آره آره منم موافقم.توی دلت می گی:چی داری می گی ابله؟اصلا چه فرقی می کنه؟
از اون گذشته مگه فقط من مرض گوش دادن هزاران باره یه آهنگ رو دارم؟اونقدر که سرم گیج بره و خوابم بگیره.خدا می دونه چند نفر این آهنگ رو گوش کردن.آره قرن ها می گذره و آدم ها همون خر های پیشین هستن البته دور از جون همه خر های دنیا.

Monday, June 21, 2010

غم نبود همه لحظه های ناب...جز این:بدون شرح!


هیچی نمی تونم دربارش بگم
احساسی که دردناکی شکفتن رو تاب می آره تا به میوه بنشینه و این میوه می تونه سراییده،نغمه و... باشه
من خودمو اینجا گم می کنم من تا پایان جهان اینجا می خوابم اگر نرم و آهسته هم به سراغم نیایید من بیدار نمی شم.من این پیله رو دوست دارم و تا ...(کی آخه؟)سر پروانه شدن هم ندارم.
دیگه چیزی نمی گم
گفتن از این احساس فقط زیبایی شکننده اش رو تیره گون می کنه.

پ.ن:
من هیچی نمی گم جز یک اشارت زمینی،اشارتی که این برگ و برگ های سپید دفتر رو به یک چشم نگاه می کنه:خواهش می کنم اگر برای کشنده(همون نقاش) این کشیده(نقاشی) ارزشی هر چند ناچیز بر می شمرین،روی کشیده کوچک شده کلیک فرموده و بزرگ ببینینش.و همشو ببینین.همه ریزه کاریها رو.با کارد تشریح به سراغش برین.باور کنین آدم همه بچه هاشو یه اندازه دوست داره می خواد گربه باشه یا فنجون!
29 خرداد کشیدمش.آخرین روز 24 سالگیم

Tuesday, June 15, 2010

....

این پست زیادی شخصی بود و به همین دلیل حذف شد.
همون بهتر که اصلا از اول نمی نوشتمش.

Thursday, June 3, 2010

دوباره نشابور،هزار مین بار...اما این بار

تماشای این کوه های هزار رنگ با خارهای کوچک همیشه نیم زنده و همیشه امیدوار به بارش باران و تک درخت های سرخوشانه از تنهایی خلسه آورشان.سپیدارها و خانه های گلی
تماشای چرت سگ های نگهبان در زیر آفتاب کوهستانی
مثل آخرین نشانه های زیبایی در برابر دنیای رو به ویرانی درونم
زمانی که نه می شه چیزی نوشت نه می شه خطی کشید
حتی رقصیدن رو فراموش می کنی
فقط می شه به عمق شوخی های ساده فکر کرد و با جمع قهقهه زد و به بینالود خیره شد
فقط می شه هزار بار اپیزود آغازین پرده آخر دریاچه قو رو شنید و به ملال زندگی دختر-قوها فکر کرد و اندیشیدن به اینکه این همان چیزی است که باید الان بشنوی و این ترجمان احساس توست و برداشتی که از تمامی چیزی که ماورای پوستت می گذره،حتی بدون طلسم ملال زندگی تو رو می کشه .
فکر کردن به سادگی کودکانه ات که مورچه وار زیر هزاران کفش له شده و باز می خواد زنده بمونه و بخنده که محکوم به مردنه و باید چیزی قوی تر به جاش به همراه داشت.زرهی از بی حسی و بی تفاوتی شاید.
وقتی رژ لب و مژه های سیاه شده ات نمی تونه واقعیت عریان پشت این نقاب رو پنهان کنه.که تو همین هستی:همون دختربچه ای که زمین خورده و خاکی با موهای شونه نشده وسط کوچه خاکی زیر دوچرخه رفته.همون مینوی 7 سالگی.احساس رو نمی شه با هیچ رنگی پنهان کرد باز هم نقابتو ترک بر می داره.
اشک پای چشم های مثلا خوشگل شده ات رو سیاه می کنه.

Sunday, April 4, 2010

طرح روي جلد کتاب:ديکته و زاويه


توي نشابور و خونه مامان بزرگم،داشتم توي کتاب هاي داييم دنبال غنيمت جنگي مي گشتم.اين کتاب يکي از دستاوردهاي من در اون روزه.البته بايد فاش کنم که هنوز نخوندمش اما اين طراحي کوبنده نظر منو جلب کرد:دانش آموز بد با دشنه اي در قلبش!حساب دو دو تا چهار تا يا همون چيرگي محض منطق.جمله تلقيني ما حرف شنو هستيم به معناي اينکه خوب نيستيم و قراره آدم بشيم و...

Saturday, April 3, 2010

نشابور در روزهاي پاياني نوروز

اول بگم که نشابور درسته نه نيشابور!چون خود ما بومي ها اينطور تلفظ مي کنيم و در عين حال استاد شفيعي کدکني هم همينطور نوشته اند.دوم اينکه اينها بريده صحنه هايي هستند که در هر جايي مي تونن خلق بشن و البته نمي تونن!چرا؟چون بايد يادمون باشه هيچ لحظه اي دو بار تکرار نمي شه و همين حقيقت افراد رو به عکاسي و يا هنر هاي ديگه وا مي داره.وگرنه در طول تاريخ بي شماري سفر کردن و ديده هاي خودشون رو ثبت کردن.البته خودمونيم ها!من غير از سفرنامه ناصر خسرو هيچکدومشونو دوست ندارم و دليلش اينه که تنبليم مياد چيزي رو بخونم که خودم هم مي تونم روزي تجربه اش کنم و تازه گوينده اش احتمالا هيچ شباهتي به من نداشته!
و حالا بريده ها:


لولو (مينو)ي سر خرمن!


يک شتر آراسته که البته برخلاف تصور ديگران،او ديگران رو نگاه مي کرد و متعجب بود.بچه اش هم همراهش بود و خدا مي دونه اين مادر و فرزند چقدر از ديوونگي ما آدم ها شگفت زده و متاسف بودن


چايي که با خواهرم در چايخانه خيام خورديم و ترانه هاي خيام با صداي شاملو و آواز شجريان در فضا پخش مي شد.
نبات ها البته براي ما کاربردي نداشت چون خواهر کوچولوي ما اهل اين حرف ها نيست و منم استثنائا دختر خوبي شده بودم و قليون نکشيدم!


تاحالا شقايق بنفش ديده بودين؟حالا ببينين!


يک نفر با آرزو هاي بسيار بزرگ که سبزه هاي گره شده اش بيشتر به لونه پرنده شباهت داشت واقعا طرف ارزش اين حرف ها رو داره؟.



سبزه اي که خودم گره زدم تا ثابت کنم قبلي رو من گره نزده بودم!