Friday, September 17, 2010

گوستاو کلیمت

درباره آثار کلیمت حرف های زیادی برای گفتن داشتم.نقاشی که تماشای آثارش همیشه برای من آموزنده و دست کم لذت بخش بوده است.این جستار برداشت من از آثار وی است و البته خامتر از این است که به عنوان یک نقد هنری بر آثار کلیمت شناخته شود.صرفا یادداشتی است از دل برخاسته که امید است بر دل نشیند!



آشنایی من با کلیمت (اگر نمی دیدمش حتما یک طراح کوزه و میوه می شدم که استخوان های سزان را در گور می لرزاند!):

دختری 10 ساله بودم همیشه با مدادرنگی هام سفر می کردم .مدادرنگی هایی از همه نوع که سالیان سال نگهشون داشتم و تازه همین اواخر بود که نمی دونم چطوری همشون رو با هم گم کردم.انگار مدادرنگی های قد و نیم قد با رنگ های بی ربطشون به هم باید مثل کودکی من به صندوق عدم می رفتن تا با با یه سری کامل فابر کاستل جایگزین می شدن.



Uploaded with ImageShack.us
از مشهد به خونه داییم در تهران اومدم.توی اتاق داشتم مانتومو در میاوردم و لباس عوض می کردم که تابلوی روی دیوار میخکوبم کرد.تصویر مادر و کودکی که در آغوش هم و در بستری از پیچک ها و گل ها خفته بودن.با دیدن این پرده نقاشی هوس خوابیدن و رشک بودن به جای آنها به جان هر آدمیزادی می افتاد.تابلویی که بعدها فهمیدم دیتایلی از تابلوی سه مرحله زندگی کلیمت بوده و در چپ تابلو پیرزنی فرتوت هم قرارداره که به سبب نازیبا بودن حذف شده.پس مادر و کودکی در کار نیست مثلا این منم و کودکی من در کنار هم و پیری من که هر دوی ما رو با حسرت در بر گرفته.شاید هم منظور کلیمت دقیقا همین بوده:دردناکی پیری!البته بخش انتخابی به زعم من می تونست از بهترین تابلوهایی باشه که با موضوع مادر و کودک کشیده شده.برخلاف بیشتر این آثار که زن انگار مجسمه ای هست که مجسمه دیگه ای رو در دست گرفته و عاری از احساس بودنش نمایانگر اینه که نقاش یه مرده!موجودی که هرگزنه عشق ونه مادری رو تجربه کرده و نه خواهد کرد و حتی مادر و کودک های اطراف رو هم نقاشانه تماشا نکرده و همیشه در بند ظاهر باقی خواهد ماند.
تابلوی بوسه هم تابلوی دیگری بود که قبلا (باز هم دیتایلش رو)دیده بودم.در زمان کودکی و با توجه به آموزه های ارزشمند جامعه فرهیخته مون تنها فکری که با خودم می کردم این بود که انگار زن تابلو داره خورده می شه و چقدر بوسیده شدن توسط اون مرد براش چندش آوره و اگر غیر از اینه لابد اون زن خیلی احمقه!فکری که الان بهش می خندم اما در ویکی پدیای فارسی هم وقتی واژه کلیمت رو جستجو می کنین به این عبارت بر می خورین:
یک نقاش نمادگرای اتریشی و یکی از برجسته ترین اعضای آرت نوو وین بود. کارهای برتر او عبارتند از نقاشی، نقاشی‌های دیوارنما، انگاره و کارهای هنری دیگر که بسیاری از آنها در نگارخانه نمایش داده می‌شوند. موضوع و سبک اصلی نقاشی‌های کلیمت بدن زنان بود.
انگار بیننده ایرانی به جز بدن زنان چیزی از این نقاشی ها نمی فهمه.واقعا باعث تاسفه.




مکتب هنری کلیمت(شرمنده ام که برخلاف اعتقادم دارم طبقه بندی ات می کنم بت زیبایی شناسی من!)شاید اتریشی بودن و پرداخت به پس زمینه و نقوش کلیمت را در رده هنرمندان آرت نوو قرارداده اما سبک وی کاری فراتر از نقش آفرینی و زیبا سازی منسوب به هنر نوست.گویی در مقایسه با آثار کلیمت یگانه رسالتی که هنر نو در برابر هجوم مدرنیسم بر دوش خود احساس می کرد جزئی نگری و بازگشت به طبیعت و گاه حتی ابداع نقوشی تازه بود همانگونه که در آثار کلیمت نقوش طبیعی را در کنار نقوش چهارگوش و یا پیچک ها و گل هایی که در دنیای ما وجود خارجی ندارند می بینیم
مدل های کلیمت با صورت های بسیار روشن و موهای سرخ (پ.ن) بسیار رمز آلود جلوه می کنند و صحنه های هم آغوشی و عشق در این آثار با نوعی معصومیت و زیبایی توام است.عشق آنقدر پررنگ جلوه می کند که در بدبینانه ترین نگاه های منتقدین هنری نیز برداشتی از شهوانی بودن را بر نمی تابد،اروتیسم محض.(برداشت من از اروتیسم پور.نو.گرافی و خلق تصاویری صرفا سک.سی نیست بلکه توامان غریزه و احساس است.).
نگاه و برداشت من از آثار کلیمت:

کلیمت به عنوان یک هنرمند به رسالت اصلی هنر یعنی زیباتر ساختن و تحمل پذیرتر کردن دردهای دنیای بیرون پایبند بود.یکی از رموز زیبایی و جاودانه ماندن آثارش لذت از آثار هنری به مثابه لذتی جنسی است.اروتیسمی نهان در فرم های مارپیچ ،گرد و خطوط نرم(غیرشکسته) و رنگ های شاد و گرم در کنار پیکره های مهتابی که به تابلوها جلوه ای رویایی بخشیده.اما همانگونه که پیشتر اشاره شد این جنبه،سایر جوانب را کمرنگ تر نکرده.کلیمت همانند بونارد در طراحی از مدل های برهنه از معنا فاصله نگرفته و همچنان رمزگونگی بر پرده های نقاشی اش سیطره سنگینی دارد.و البته ذکر این نکته ضروری است که هنوز هم از سوی برخی محکوم به هرزه نگاری و تاکید بیش از حد به جسم زنانه می شود که البته مسلما این نگاه هنردوستان و هنرمندان نیست.این گاه تاریک اندیشان دنیای ماست که متاسفانه تعدادشان کم هم نیست.اما به هر حال اروتیسم نکته ای است که همه درتحلیل این آثار در آن اشتراک نظر دارند.چه ویکی پدیای انگلیسی چه فارسی و چه مردم کوچه و بازار(البته در اینترنت) که گاه در وبلاگ هایشان از این تصاویر به عنوان انگاره هایی از عشقبازی آرمانی استفاده می کنند.


Uploaded with ImageShack.us
ازنقطه نظر رنگ آمیزی رنگ های گرم وبه خصوص رنگ طلایی در آثار معروفی چون بوسه،گلد فیش و دوستی از دیگر مشخصاتی است که به چشم می خورد.زن و مرد تابلوی بوسه در بستری رویایی از گل ها و برگ های طلایی جاخوش کرده اند و در تابلوی سه مرحله از زندگی این رنگ به جلوه ای از حسرت از گذشته ای ناب و از کف رها شده بدل می شود.گاه نیز طلایی در پرتره ها بر زیبایی و جنبه اشرافیت پرتره می افزاید.و البته ناگفته نماند که کاربرد این رنگ را در معماری آرت نوو(خصوصا معماری داخلی) نیز می توان مشاهده کرد.
رنگ های گرم در کنار مکمل هایشان جلوه زیبایی به تابلو ها می بخشند همانگونه که درطبیعت نیز چنین است.
ولی آبی...در اسرارآمیزی تمام گاه در کنار طلایی ،نمایشی از لذت(شاید هم بروژوازی) وگاه تنها برای جلوه بخشیدن به رنگ های گرم و گاه به تنهایی در ترکیبش با سفید غمگنانه و مرموز سردی و فسردگی را در عین زیبایی به نمایش می گذارد.رنگ ها در نقاشی های کلیمت نه تنها عنصر شکل دهنده هستند بلکه راز هایی مگو هستند که هر بیننده از آنها چیزی در خور سواد بصری و ژرف اندیشی خود در می یابد.


Uploaded with ImageShack.us
پ.ن :زن های موسرخ با پیکره های مهتابی و گیسوانی پر از خزه و برگ و گل از دیگر نکات در خور توجه تابلوهاست.موسرخ بودن جلوه ای از تفاوت است.این رنگ حتی به چهره های بی حالت و حتی ساده لوح چاشنی سک.سی بودن و باهوش بودن (توامان) می بخشد.(یک نمونه از موفقیت این رنگ را می توان در چهره لنا کاتینا(یکی از تاتوها،خواننده های مشهور پاپ )جستجو کرد،آیا با رنگ موی طبیعی خودش-بلوند- به این موفقیت دست پیدا می کرد؟
http://wallpapercavern.com/wallpapers/tatu_65-800x600.jpg
در تحلیل علمی این رنگ مو که به زعم نویسنده وبلاگ زن نارنجی از رموز اصلی موفقیت آثار کلیمت بوده است این را نقل قول می کنم:
مردمان مو قرمز تنها دو درصد از مردمان جهان را تشکیل می دهند. دلیل این رنگ را جهشی در کروموزوم ١٦ می دانند. از قدیم می گفتند که بیشتر مو قرمزها در ایرلند زندگی می کنند و پس از آن اسکاتلند با ١٤ در صد مو قرمز، جلو دار دیگر سرزمین هاست. ٢درصد آلمانها مو قرمزند و در آمریکا و انگلستان تنها ٤ درصدشان از این پدیدهء طبیعی بهره برده اند. وقتی همه را سر جمع کنیم می بینیم که ژرمن ها، انگلساکسون ها، کلت ها و وایکینگ ها بزرگترین گروه مو قرمزها را تشکیل می دهند و گفته می شود که تا سال ٢١٠٠ نسلشان مغلوب نسل ِ تیره موها خواهد شد و از بین خواهد رفت. مو قرمزها پوستی بسیار روشن دارند و تعداد موهایشان از بلوندها و مو خرمایی ها بسیار کمتر است. به ندرت موهایی کلفت دارند و بیشتر اوقات موهایشان مانند سیم ظرفشویی تاب دار و وز کرده است. موقرمزها را از قدیم آدمهایی رازآلود، متفاوت و خاص،جذاب، گاه اروتیک و گاه معصوم و دارای هاله ای قدسی می دانسته اند. و گاهی نیز آنها را با جادوگران اشتباه می گرفته اند.
پ.پ.ن:با توجه به مشکل فنی پیش آمده در مرورگر من شکل این پست بهم ریخته و من واقعا پوزش می خوام و البته اگه راه حلی برای حل مشکلم دارین بهم بگین.ممنونم

Friday, September 10, 2010

امشب در خانه ما...

از مهمونی برگشته بودم.با خواهرم و یه دوست توی خونه نشسته بودیم.سرم پایین داشتم توی دفترچه یه چیزایی می کشیدم و فکر می کردم.دوستمون روی تخت نشسته بود و به دیوار تکیه داده بود.من اما دراز کشیده بودم و خواهرم هم پای کامپیوتر نشسته بود.یهو سرمو بالا آوردم و دیدم دختر به جلوش خیره شده و اشک می ریزه.صورت سفیدش به سرخی می زنه و عینکش رو هم برداشته.وا؟خواهرم هم پای کامپیوتر خشکش زده.بله دستگیرم شد که تنها کسی که دنیا به هیچیش نیست خودم هستم و البته نکته جالب اینکه این من بودم که برای بار هزارم به دلیل گیاهخوار بودن مورد محاکمه دسته جمعی قرار گرفتم و محکوم شدم به اینکه موجودی هستم که حقوق همه رو زیر پا می ذارم.چرا؟چون یه بار که از سر کار بر می گشتم و تمام خونه رو بوی گوشت پخته برداشته بود گفته بودم کاش پنجره رو باز کرده بودین و من لابد خودم رو از بقیه بالاتر می بینم .من هم گفتم آخه کی خودشو از همه پایینتر می بینه؟این رمز بقاس که آدم خودشو دوست داشته باشه مگه شماها خودتونو پایین تر می بینین؟تازه من با گوشت نخوردن حق کی رو پایمال می کنم؟و در جواب شنیدم که این یک تعصب بی جاس مثل یه مذهبی افراطی...خلاصه که من یه قاچ هندونه رو توی دهنم فرو کردم و با غیظ شروع به خوردن کردم و یکی تیکه انداخت که بخور این خام و گیاهیه منم زیرسیبیلی رد کردم و خودمو به کری زدم.وقتی داشتم بند کفشم رو دور مچم می بستم تصمیم کبری گرفتم که دیگه مهمونی نرم حیف اون قرهایی که براتون حروم کردم.
ببخشید فلاش بک طولانی شد.خلاصه،این دو تا با آهنگ های نوری به فخ فخ و گریه افتاده بودن و به یاد عشق های گذشته اشک می فشاندن.جالب اینجاست که منم توی چنین حال و هوایی هستم اما دیگه این کارا ازم گذشته.رفتم آشپزخونه و نسکافه درست کردم و با اسنک گذاشتم تو سینی و اومدم تو اتاق.خواهرم اومد آتش عشق رو سوزنده تر بر خرمن جان بزنه و شعله زیر دیگ رو زیادتر کنه و آهنگ وقتی رفتم کسی غصه اش نگرفت و گریه اش نگرفت رو گذاشت.منم گفتم آخه این چه وضعشه؟بیاین بچه ها یه اسنک بزنین .این آهنگو نذار حالا نمی گم آهنگ دامبولی بذار اما آخه این آهنگ منو در حالت شادی هم غمناک می کنه و...که یهو داد زد:هووووووووووووی!تو چه خواهری هستی ها؟ازم نمی پرسی چه مرگته فقط بلدی گیر بدی؟آره تو بهترین خواهر دنیایی..فقط بلدی مزخرف بگی و...من به حالت متفکرانه سر تکان دادم و از اتاق بیرون رفتم و همه اسنک ها و نسکافه ها رو خودم خوردم و برگشتم سر دفتر.
.الان دارم به یه شعر فکر می کنم و براساسش طرح می زنم:
فریاد می زنم:دوستت دارم
همه کبوتران سقف مساجد را رها می کنند
تا دوباره لابلای گیسوانم لانه بسازند
(ساعد الصباح)

پ.ن:فکر می کنین الان دارم چی گوش می کنم؟غزل زیبایی از سعدی با صدای محمد نوری در آلبوم شب های تهران:
سخن عشق تو بی آنکه بر آید به زبانم/رنگ رخساره خبر می دهد از سوز نهانم
نه مرا طاقت غربت،نه تو را خاطر قربت/دل نهادم به صبوری که جز این چاره نمانم
گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم/باز گویم که عیان است چه حاجت به بیانم
من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم/نه در اندیشه که خود را زکمندت برهانم
...

Friday, August 13, 2010

دریا-قلعه دوردست-جنگل



کنار دریا راه می روم.با خواهرم حرف می زنیم.ساحل آبی با سه حاشیه بنفش و نیلی و پهنه بزرگ فیروزه ای رنگ.دریا هرگز اینقدر خلوت نبوده.خواهرم قصر بزرگی رو در پشت سرم با انگشت نشانم می دهد.جایی در دوردست اما می دانم می توانم از روی آب قدم بزنم و به قلعه برسم.آنسوتر جنگلی آرام.قصر بی اهمیت می شود و به سمت جنگل می دوم.آفتاب بر سر پرنده ای بزرگ با جوجه های نوجوانش می تابد.جوجه ها و مادرشان.کلاغ ها فرود می آیند با دقت نگاه می کنم.کلاغ ها جوجه ها را می درند و تلاش مادرشان برای ترساندن کلاغ هاحاصلی ندارد.حتی یک جوجه نجات نمی یابد.پرنده مادر نیمی پلیکان و نیمی کرکس به کلاغ نگاه می کند و ناگهان صدای شکوه اش با صدای مادر خودم به گوشم می رسد:چرا اینکارو کردی؟...
وحشت زده از خواب می پرم و صدای ناله در اتاق کناری تصویر قلعه را از یادم پاک می کند

Sunday, August 1, 2010

سفید


الان با دست هایی مثل تن مار دارم تایپ می کنم:سرد سرد و رنگ پریده و حتی براق.مثل گچ دیوار سفید شدم و عجیب از بیماری و رخوتم لذت می برم.تاحالا رگ های آبی دستم رو اینقدر واضح و تیره ندیده بودم.
کلی برنامه داشتم برای عصرم:کلی می خواستم از روی کتاب تمرین های فرانسه حل کنم و دیکته بنویسم و به قول بهناز مشق کنم بعدشم نقاشیمو تموم کنم و مجموعه داستان سلینجرو بخونم و به دو سه نفر زنگ بزنم و.... اما راستش حالم خیلی خیلی بده.از نظر ظاهری شباهت غریبی به زن های نقاشی های کلیمت پیدا کردم که البته من بینهایت تحت تاثیر این نقاش اسپانیایی هستم.به دلیل پرداخت زیادش به جزئیات ، زمینه و نقوش و محوریت موضوع زن در کارهاش.
دوست دارم اینجا درباره کاراش و تحلیل خودم از آثارش یه مقاله کوچیک بذارم البته اگه اجل مهلتم بده.
خلاصه اگه می خواین بدونین من در چه حالیم به این نقاشی نگاه کنین البته با این تفاوت که من کاملا بی رنگ شدم.


پ.ن:گفتم اجل بد نیست یادی از همکاران درگذشته ام بکنم:اولی یه پسر درشت هیکل با چهره ای ظریف بود که وقتی رفته بود انحراف بینیشو عمل کنه ، فرشته مرگ با داس عظیم الجثه اش به سراغش اومد و دیگه بینیش کاملا براش بی فایده شد.این پسر فوق العاده شر و مردم آزار بود و توی استخر موج های آبی مدام سر به سر زوار محترم می ذاشت یا توی خیابون آدرس اشتباهی به ملت می داد اما چون شاد،خوش قیافه و جوون بود حیف بود که در سن 22 سالگی از دنیا بره.
دومی :یه پیرمرد که دوست داشت بعد از بازنشستگی بره یه دهکوره ای یه مزرعه داشته باشه و در آرامش حقوق بازنشستگیشو خرج کنه که البته در حال رانندگی با پیکانش توی جاده در راه بازگشت از یه سفر با خانواده و تنها 3 هفته مانده به بازنشستگی عزرائیل به سراغش اومد و به آرزوش نرسید.
صورتش خیلی دراز و کشیده بود و از شما چه پنهون هیچ ازش خوشم نمیومد اما خیلی دلم به حالش سوخت.
و اما آخری:یه پسر 26 یا 27 ساله که درباره اش خیلی چیزها می تونم بگم اما ترجیح می دم فقط به این موضوع اشاره کنم که برام نقشه امپراتوری ایران باستان و فروهر رو بلوتوث کرده بود.یه بار هم عکس دوست دخترش رو توی گوشی نشونم داده بود اما به فضول های اطراف گفته بود این عکس خواهرمه که البته فکر نکنم کسی حرفشو باور کرد.من به نگاه کردن عکسش که به در و دیوار اداره زده بودن بسنده کردم و در هیچیک از مراسمش شرکت نکردم.ترجیح دادم به دلیل اینکه همیشه برای من احترام خاصی قائل بود و رفتار دوستانه ای باهام داشت اونو توی بهشت درحالیکه با یه سماور بزرگ و یه قلیون درست درمون نشسته و زیر سایه داره عشق دو عالم رو می کنه تصور کنم.بهتره خاطره آدمی که همیشه می خندید و با شوخی های ساده دلخوش بود یا لااقل دلخوش می نمود، با عجز و لابه دروغین یه روضه خون مکدر نشه.
نگفتم این پسر چطوری مرد:با دوستش هوس می کنن برن شمال.خودش با خواهرش و دوستش با خانمش.به اونجا که می رسن در یه شب طوفانی این دو پسر به صرافت شنا کردن می افتن و باقی ماجرا هم معلومه.
پ.پ.ن:اینقدر بدحالم که اگه بیشتر از این اینجا بمونم باید شرح حال خودم رو هم به این لیست اضافه کنم.

Friday, July 16, 2010

آفتابگردان



به تمامی در تو غرقه ام.
ریشه دوانیده در این پهنه
سر آن ندارم که با بادهای هماره همراه شوم
آغوش تو
جهان من است
و من ریشه هایم را دوست می دارم
که مرا در زمین تو پایبند کرده اند
باران و آفتاب در تماشای ما.
تا باد سرسنگینم را از ساقه نحیفم بیفکند
من در جذبه چشمانت خیره می مانم






پ.ن:با پوزش از اینکه به دلیل نداشتن اسکنر از دو مرحله نقاشی عکس گرفتم و نورپردازی مطلوبی نداره.

Friday, July 9, 2010

یه روز آدینه وار

سقف کولر شدیدا داغ می شه و باعث می شه چنان گرم بشه که بعد از یه مدت فقط باد گرم بیاد تو خونه.خلاصه امر اینکه مامان گفت خب تو که می گی از این مقواهات خسته شدی و می خوای ازشون عکس بگیری و ...خب بیا الان اینکارو بکن و مقواها رو بذار رو کولر(در اینجا منظور از مقوا شیتی هست که کارمون رو روش ارائه می دادیم یا به قولی پرزانته می کردیم)خلاصه اوامر رو عینا اجرا کردم و مقواها رو بالای پشت بوم بردم.روش یه قاب عکس قدیمی گذاشتم که نگهش داره و به بوته گوجه فرنگی هم آب دادم.همینطور که به سبد پر از هسته زرد آلو زیر کانال کولر نگاه می کردم به چند خاطره رو به یاد آوردم:طرح 1 که با طرح 2 برش داشته بودم و با دوستام (کسانی که دیگه ندیدمشون) توی خونه تا لحظات پایانی قبل از تحویل جونمون بالا اومد و تمام شب بیدار بودیم ، وقتی به خونه رسیدیم تصمیم گرفتیم خوش بگذرونیم مشروط بر اینکه 2 ساعت بخوابیم و بعد بریم بیرون.اما وقتی چشم باز کردیم-اونم با آهنگ گوش خراش زنگ گوشی دوست دیگرمون که از قضا خواب سنگینی هم داشت،اون دی جی ایتالیایی که اون زمان خیلی مد شده بود و با اعتماد به نفس کامل نعره می زد و بانوی محترمی هم که باهاش همراهی می کرد عجیب صدای خفه ای داشت –خلاصه در تاریکی دلگیر بعد از غروب چشم باز کریدم و با تعجب از هم پرسیدیم:مگه ساعت چنده؟برنامه خوش گذرونی به باد فنا رفت و به جاش تصمیم گرفتیم خونه میزبان رو- که همون صاحب زنگ گوش خراش گوشی هم بود- تمیز کنیم...رد پاستلی که با عجله باهاش کانسپت طرح 1 رو کشیده بودم و نوشته کانسپت که با شتاب و اضطراب با ماژیک استابیلوی محبوبم نوشته بودم...بگذریم یه شیت طرح 3 هم بود که اونم منو یاد جمله قصار استاد بزرگ مداحی انداخت-الحق که ایشون خیلی استاد بودن و بسی نکته که از ایشان آموختیم-جمله ای که باید با آب طلا نوشته بشه اینه:هر چقدر هم بگن این خانوم خانوم خوبیه تا وقتی کسی از قیافه شما خوشش نیاد خب از شما هم خوشش نمیاد!خب ماکت هم برای پایان ترم همینه دیگه! تا استاد از ماکت یا به طور کلی حجم شما خوشش نیاد هر چقدرم که پلان شما عالی و کاربردی باشه فایده ای نداره!!! از اون جالبترارائه طرح 3 دکتر شجاعی که از ما خواسته بود در شیت 100 *140 تحویل بدیم اگر هم کوچکتر باشه اصلا تو ژوژمان راه داده نمی شه و تعدادشون هم باید 2 تا باشه-نمی فهمم چرا؟ونکته انحرافی اینکه چون من با پراید شیتامو حمل می کردم مجبور شدم دو تا شیت 100*70به هم چسبیده رو از هم جدا کنم و مجددا پشت دراتاق ژوژمان به هم بچسبونم!!!
به اسکیس ها و سایه هایی که روی نما انداخته بودم نگاه کردم و آهی کشیدم:ارائه من همیشه تا حد امکان مینیمال یا حداکثر اکسپرسیون بود و هیچ وقت رنگ های تند و آسمون نارنجی و لکه های متعدد ماژیک درش به چشم نمی خورد شاید به دلیل هراسی بود که از رنگ های تند داشتم .همیشه با ماژیک سایه می زدم و یا مداد رنگی بافت می دادم و با پاستل سایه های کلی مثل سپیدی آسمون یا درخت رو می انداختم.اما اتفاقا همین ارائه همیشه برای من نمره های متوسط رو به ارمغان می آورد.
به تابلوی سوررئال پدید آمده روی پشت بوم خیره شدم و در حالیکه از گرمای طاقت فرسا بیمارگونه لذت می بردم به آینده مبهمم فکر کردم:زبانی دشوار اما دلنشین.کشوری که دغدغه های ذهنی من،فلاسفه و نقاشان محبوب من،جریان های نوگرای مورد علاقه ام،نویسنده های دوست داشتنی و انگار همه آنچیزی که من از لذت زندگی می دونم رو در بساط داره.مثل کودکی که شهر بازی می بینه و از بعضی ماشین های بزرگ می ترسه اما تمام وجودش پر از میل به سوار شدنه.پس از همه تجربه های تلخم در ایران.تجربه هایی که گاه کوتاه و سوزنده مثل مرگ بچه گربه.گاه کاری اما سطحی مانند روابطم با انسان ها و گاه فرساینده همانند سیاست ،مذهب، تحصیلات و کارم مثل چنگالی در سرم همیشه همراهم می آن.اما وقتی در دریای واژه های فرانسوی غرقم و به حجم بالای ندانسته هام فکر می کنم،یا وقتی در به دری پشت درهای سفارت رو به یاد می آرم ...جایی که مثل کنکور مثل امتحان نهایی مثل هزاران کوفت دیگه توی این مملکت فقط باید خودتو اثبات کنی چرا که تو همونی هستی که وقتی به دنیا اومدی اطرافت هزار تا قنداقی دیگه ونگ می زدن.وقتی با مقنعه سفید می رفتی مدرسه باید با 2 تای دیگه توی یه نیمکت تنگ به هم می چسبیدین و یه کتاب وسط می ذاشتین و همه از روش می خوندین و تازه قرار بود کتاب رو به مناطق محروم هم ببرن.وقتی دبیرستانی بودی باید زودتر کتاب تست رو از کتابخونه می گرفتی تا بقیه صاحاب نشدن ،تستاشو می زدی و رندانه از اینکه تونستی کتابو از چنگ رقیبت در بیاری می خندیدی و حالا....تو یه جهان سومی هستی که برای اثبات خودت باید هزار جورعلافی و امتحان و ادا و اصول رو تحمل کنی تا به بهشت زمین راه پیدا کنی که البته ارزشش رو هم داره.
اما چیزی که همیشه می گم اینه:این زندگی به ما می آموزه همین الان شاد و محظوظ باشیم چرا؟چون فعلا اینترنت کار می کنه.آّب برای حموم فراهمه و برق هم قطع نیست.موبایلم خط می ده و هنوز اس ام اس گرونتر نشده.
خدا رو شکر!زیر باد کولر نشستم و خوشبختم.

enfin...

تماشای مرگ خیلی وحشتناکه از اون وحشتناکتر مرز باریکش با زندگیه در لحظه ای که موجودزنده، مرده تلقی میشه.



آیا لحظه ایستادن قلبه؟یا لحظه ای که موجود محتضر مرگ خودش رو می فهمه و تسلیم می شه؟چه تجربه یگانه ای.احساسی که دهشتش هر زنده ای رو منقلب می کنه :لحظه ای که تمام دارایی مااز شادی و رنج از دستان لرزانمون رها می شه و به نقطه نامعلومی پرتاب می شیم یا شاید هم در مرداب واری فرو می ریم و یا اصلا چیزی که نمی شه تا زمانی که زنده ایم با هیچ واژه ای توصیفش کنیم....
امروز از دیدن مردن گربه کوچک توی بغلم مبهوت شدم و تا الان غیر از چای نتونستم چیزی بخورم.دلم یه کم قهوه می خواست که تلخی مزه سیگارو ببره چون دیگه تلخی بسمه. اما نبود.فلاسک چایی رو جلوی خودم گذاشتم و از پای کامپیوتر بلند نشدم گاهی بلند شدم و راه رفتم سعی کردم درسمو بخونم اما تا این لحظه نتونستم.بلاخره الان تونستم گریه کنم همین
الان. 8 ساعت از مرگ گربه گذشته.



صدایی شبیه صدای یه بچه رو از خودش در می آورد و به طور متناوب اینکارو تکرار می کرد.شگفت اینکه در این صدا نشانی از درد و رنج نبود.خالص و رها از معنا:مثل صدای بچه ای که تازه دنیای اطرافش رو دیده.و آخرین حالتی که داشت همین تصویر قرمز رنگ وسطه.تصاویر دیگه مربوط به دیشبه و زمانی که کمی احساس آرامش پیدا کرده بود.حالتش شبیه ناتوانیه که بی هیچ تکیه گاهی سر بر بازوی خودش گذاشته و مویه کنان تسلیم شده.چه حالت آشنایی.